ღزندگی تلخღ

ღدستانم تشنه ی دستان توست،شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم،پس باتو میمانمღ

فصل چهل و یکم

 

وای خدایا شکرت خدای بزرگ مرسی که این همه به من توجه داری مرسی که منو کنار مردی گذاشتی که دوستش دارم خدایا شکرت!رضا شرم گین بود بار ها منو بوسید و ازم معذرت خواست و توبه کرد با خودش میگفت خدایا اگر بچمو انداخته بودم چی میشد؟؟!..میخواست از دکتره شکایت کنه اما من نذاشتم گفتم به پاس نعمتی که خدا بهمون داده میبخشیمش!بیچاره دکتره کلی اشک ریخته بود و برای تماس با ما با خودش کلانجار رفته بود.. دکتر به من یه سری دارو و داد و با تلنگر به رضا گفت:

-جناب سپهری ساعت ۸ و نیم خونه اومدن دیگه تمومه!خانومتون ممکنه هر لحضه درد بیاد سراغشون و بیهوش بشن چون رحمشون ضعیفه باید بیشتر پیششون باشید و ازشون مراقبت کنید!نیاز به آرامش دارند استرس براشون سمه ناراحتی ممکنه درد وحشتناکی رو به سراغشون بیاره اگه توانایی مراقبت ندارید باید براشون پرستار بگیرید!

رضا به خاطر من برنامه هاشو ردیف کرده بود و با این که کاراش خیلی گیر و گره داشت اما ساعت ۶ میومد خونه..۴ ماه گذشت تو تمام این مدت وقتی درد میومد سراغم اگه رضا خونه بود میچپیدم تو اتاق و بالشی جلوی دهنم میذاشتم تا درد کشیدنم رو نبینه و غصه نخوره..دردی که میکشیدم ناراحتیش کم تر از عرقی بود که رو پیشونی رضا میدیدم..اما اون همیشه زرنگ تر از این حرفا بود و زود میفهمید که من چم شده و دارم چی میکشم!کنار تختم مینشست دستمو میفشرد و نوازشم مکرد انگار گرمای دستش،سرخی لب هاش،عرق روی پیشونیش آرومم میکرد..درد رو ازم میگرفت گاهی از بس لبام رو گاز میگرفتم که جیغ نزنم لب هام به خون میافتاد...طفلکی رضا چی کشید کار بیرون رو دوشش کار خونه رو دوشش مراقبت از من رو دوشش این دکتر اون دکتر دارو خریدن همه ی اینا رو دوشش بود! نمیذاشت کار کنم مادرش هم هفته ای ۲ روز بهم سر میزد.اگر میموند خونه و میدید دارم کار میکنم مثلا دستمال برداشتم گردگیری میکنم شر درست میکرد!هر دفعه داد و بیداد راه مینداخت بعد خودشو لوس میکرد صدای بچه درمیاورد و میگفت:ببخشید!منم دیگه عادت کرده بودم میدونستم ناراحتیو داد و بیداداش به خاطر عشقه و به خاطر سلامتی خودم...!رفتیم سونوگرافی بچه دختر بود!شادی رضا چندیدن برابر شد توجهش به من به۱۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر رسید!دیگه یادم رفته بود چه قدر بدبختی کشیدم چه بیچارگی ها دیدم یادم رفته بود زن پتیاره ای بودم که خود فروشی کرده بود!آدمی بودم که به جرم خیانت بیرون انداخته شده بود یادم رفته بود یتیم بودم یادم رفته بود از داداشم کینه دارم همه ی اینا رو یادم رفته بود...میلاد هر چند وقت یه دفعه یواشکی به من سر میزد و برام خوراکی و چرت و پرت میاورد..کارش رو عوض کرده بود لیسانسش رو گرفته بود و داشت میخوند برای فوق...وضع مالیش خوب شده بود دخترا دنبالش میدویدن...اما اون پاک تر از این حرفا بود!خیلی پاک تر از من! ۸ ماهم بود ۱۲ شب بود دردم گرفت خواب بودم از خواب پریدم عرق روی پیشونی رضا نشست خرداد ماه بود هنوز یه ماه مونده بود قرار بود بچه تیر به دنیا بیاد!اول رضا فکر کرد دوباره درد از رحممه ولی تا فهمید دستی تو موهاش کشید من رو با اون وعضم بلند کرد و تو ماشین گذاشت به بیمارستان رسیدیدم..دکتر بیچاره یه ربعه خودشو رسونود سزارین انجام شد دخترم به دنیا اومد خدایا شکرت!آوردنش تا بهش شیر بدم گفته بودم تا بچرو به بغلم ندادید حق ندارید اجازه بدید باباش ببینتش! طفلکی رضا...! وای چه لذتی داشت وقتی که سینمو تو دهان بچم گذاشتم!همون لحضه اجازه دادم رضا بیاد تو..درو باز کرد بچه داشت شیر میخورد..جلو اومد به من سلام داد بهم تبریک گفت و گفت خسته نباشید!پیشونیم رو بوسید جعبه ای به من هدیه کرد که توش انگشتری زیبا بود دستم کردم خدا یا شکرت! رضا انگشت اشارشو آروم روی صورت بچه میکشید و با صدایی بامزه بعضی جمله هارو تکرار میکرد:

-الهی بابا قبونت بله...دخمل خودمه میخواد مهندس بشه باباش میخواد بلاش دامن صولتی خال خالی بخله..

-اااااااا باباش اینقدر بچرو بوس نکن صورتش زخم میشه!

-مهناز گیر نده جون رضا ریشامو زدم دیگه!..

-حرف اضافه نباشه همین که من میگفم رو حرف من حرف بزنی دندوناتو تو دهنت خورد میکنم اقا رضا!..

-ای بدجنس ادای منو درمیاری؟!....آره؟!......یک حالی ازت بگیرم مامان خانوم وایسا

-نمیتونی دخملمون پشت منه تو تنهایی!

-خدا بده شانس..!

زندگی من رو به خوشی رفته بود کاش این خوشی ابدی بود ای کاش....!

شده بودم عزیز رضا عزیز مامان باباش...رابطه میلاد و رضا هم خوب شده بود.... میلاد گشته بود آرمینو پیدا کنه اما نتونسته بود..احساس میکردم شکستن دل آرمین یه جای زندگی من سایه میندازه واسه همین دعاش میکردم و آرزو میکردم منو ببخشه...!

اسم دخترمون رو رضا انتخاب کرد:((شیدا))...

شیدا یه سالش شده بود خدا میدونه پدر و دختر چه عشق بازی با هم میکردن!هروقت شیدا رو بغل میکردم و بهش شیر میدادم عاشقانه نگاهم میکرد و میگفت چه لذتی داره وقتی ماه و ستاره رو در کنار هم میبینم!

منم در جوابش میگفتم نور ماه از خورشیده آقا رضا!ما هر چی داریم از برکت وجودش شماست...

اونم خودشو لوس میکرد میگفت خوبه خوبه پاچه خواری ممنوع....!

کار رضا دوباره زیاد شده بود خسته میومد خونه و بهانه میگرفت منم بهانه هاشو با جون و دل میپذیرفتم.. به یاد صدماتی که زمان بارداری من کشیده بود.. میومد خونه از زمین و زمان ایراد میگرفت..!ساعت ۱۰ میومد خونه بچه خواب بود سر من داد میکشید:

-باز بچرو خوابوندی که من نبینمش؟!..

-رضا عزیزم این چه حرفیه که میزنی الهی فدات شم کوچیکه خوابش میمود خب تا من سینه میذارم دهنش خوابش میبره تقصیر من که نیست میخوای گشنه بذارمش؟

-نه ببخش دست خودم نیست اعصابم خورده کارم زیاده..!

-میدونم الهی فدات شم میدونم چرا این قدر کار میکنی؟!خسته میشی بابا! من از اولش هم به همون حقوق قبلی راضی بودم بیخودی پروژه گرفتی که چی بشه آخه؟!

-باید یه کم پول جمع کنم میخوام بچه که دوسالش تموم شد بفرستمت دانشگاه..

-ببین من به خدا نمیخوام من چیزی نمیخوام در کنار تو!

-ولی من میخوام زنم درس بخونه!لیسانست رو بگیر بعد دیگه باهات کاری ندارم..

-من لیسانسم رو بگیرم میذاری برم تو شرکت میلاد اینا کار کنم؟

-نه خیر!!حرفای جدید میشنوم چه غلطا؟!چه معنی داره زن بره بیرون از خونه مگه من خودم کج و کولم چیت کم بوده تا حالا؟!

-چرا داغ میکنی اگه قراره برم درس بخونم بعد بشینم کنج خونه به چه دردی میخوره؟! میشه بپرسم چرا این قدر بی منطق شدی چرا داد میزنی؟چرا گیر میدی؟چرا دیگه آغوشت مثه اون موقع گرم نیست؟!

-حهحه آغوشت مثه اون موقع گرم نیست.من خستم میرم بکپم خواستی بیا بخواب

چشمام پر اشک بود دیگه چاره ای نداشتم جز این که برم پیش مامانش اینا! با این که میدونستم از این کار خیلی بدش میاد و اگه بفهمه پخ پخ اما میدونستم مامانش زن فهمیده ایه اون تو بچه داری هم خیلی کمک حالم بود...

فصل چهل و دوم

دیگه چاره ای نداشتم طاقتم تموم شده بود.................بچه داری به اندازه کافی برا من ۲۰ ساله سخت بود دیگه نمیتونستم بیمهری شوهر رو هم تحمل کنم...............فرداش وقتی رضا رفت سرکار به بهانه این که شیدا رو ببرم مامان بزرگ و بابازرگش ببیننش رفتم خونه مادر شوهرم اینا...............باباش سرکار بود

مامانش از دیدن من غرق شادی شده بود تمام مدت شیدا رو میبوسید و قربون صدقش میرفت

-الهی قربون چشمای نازت برم ناناز مامانی

-مامان این قدر پرروش نکنید تو رو خدا همین جوری یه ذره گریه میکنه من باید کلی منتش رو بکشم تا اروم شه و اعصاب رضا رو بهم نریزه

-خب بریزه بچه همینه دیگه..............مهناز جان مادر چشمات خستس چیزی شده

-نه چیزی...........نه چیزی نشده

-چرا معلومه یه چیزی شده به خاطر بچه داری خسته ای؟میخوای چند ماه پیشت بمونم کمکت کنم

-نه نه مامان به خدا من مراقبت از شیدا رو خیلی دوست دارم این بچه خیلی اروم و مظلومه فقط........

-فقط چی رضا کاری کرده..............روت دست بلند کرده............

-نه.........نه طفلک یه مدته کارش زیاد شده دیر میاد خونه..........بهونه میگیره از

 زمین و زمان............به همه چی گیر میده بعدم یه کلمه با من حرف نمیزنه بدون

خوردن شام میره میگیره میخوابه اصلا نمیگه تو کی هستی................چند شب

 پیش شیدا ساعت ۱ شب زد زیر گریه اونقدر با من بد برخورد کرد که داشتم دق

 میکردم نصفه شب به من گفت خیره سرت برو اون لامسبو بزار دهنش خفش

کن.......اصلا طرز حرف زدنش عوض شده میترسم دور و برش بپیلیکم کتکم بزنه ازش

 میترسم شده مثه این مردای متحجر میگه میخوام بفرستمت دانشگاه اونم پیام

 نور...اجازه کار کردنم بهت نمیدم چرا این کارا رو میکنه نمیدونم حالا تو رو خدا چیزی

بهش نگیدا میدونید که عصبانی بشه بدتر لج بازی میکنه

-گه خورده پسره الدنگ شبا تا کی تو خونه تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-معمولا تا یازده یازده و نیم گاهی هم ۱۰ میاد جمعه ها هم که تمام مدت خوابه

-الهی بمیرم برات پسره بیشعور نمیگه زن به این جوانی نباید تا این موقع تنها بمونه

یه حالی ازش بگیرم که حال کنه صبر کن باباش بیاد میگم حالیش کنه زن داری یعنی چی

-نه تورو خدا مامان...........من فقط یکم باهاتون درد و دل کردم کارش تموم میشه

خوب میشه میشناسینش که گناه داره خستس خب الهی بمیرم میترسم این قدر کار میکنه مریض شه.............

ددر حالی که من حرف میزدم شیدا تو بغل مامان بزرگش وول میخورد و می گفت

-به به...به به

مادر-گشنت شده مامانی؟اره بیا بیا برو پیش مامانت

شیدا رو گرفتم و بوسیدم و در حالی که ارام به سینه ام میک میزد........نازش میکردم...

مادر-میدونی چیه تو پسر منو لوسش کردی اگه این همه محلش نمیذاشتی تحالا ادم میشد ببین دختر با خودت چی کار کردی چرا این قدر لاغر شدی؟؟؟؟؟؟؟ناسلامتی تو بچه شیر میدی..........این قدر غصه نباید بخوری شیر قهره که نمیخوای به بچه بدی...رنگو رخشو ببین تو رو خدا چند کیلویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-۵۹ تا

-وای خدای من ببین تا یه مدت به شیدا شیر خشک بده یه ذره چاق شی بعد دوباره شیر خودتو بهش بده............

-والا چیبگم..اخه..........

-اخه چی؟

-اخه میخواستم این کارو بکنم ولی رضا دعوام کرد گفت تا ۲ سالگی باید به بچه شیر بدی..نمیخوام ناراحتش کنم بعدم حالا که طوریم نشده فقط گاهی ضعف میکنم

-رضا خیلی بیخود کرد درسته که ما میگیم تا وقت مذهبی باید به بچه شیر داد ولی نه وقتی که حال مادر این جوریه نکنه این پسره میخواد دستی دستی.........لا اله ال...ببین چجوری دهن ادمو باز میکنه ها پاشو پاشو دختر پاشو تلفن رو برام بیار یه زنگ بهش بزنم امشب بیاد این جا

-نه مامان تو رو خدا ....................

-یادت باشه رو حرف بزرگترت حرف نزنی بدو نترس میدونم باید چکنم ناسلامتی بچمه ها.................تو از یه طرف اون مهسای بیچارم از یه طرف بیچاره دختر

-مگه مهسا طوریش شدده

-اره طفلک نامزدش ول کرده رفته

-اخی طفلکی

-اره بچم دعا کم براش

-چشم

گوشی رو دادم بهش تلفن رو گذاشت رو ایفون

رضا-الو سلام مادر چطوری

-با احوال پرسی های تو بیمعرفت دلم برات یه ذره شده کجایی؟

-کجام؟؟؟؟؟؟دنبال نون حلال...سرم شلوغه مادر

-معلومه ببین امشب ساعت ۸ منتظرتم ها به مهنازم گفتم بیا خونه ما

-امشب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصللا حرفش رو نزن من امشب تا ۱۲ یا ۱ شب کار دارم

-وای وای وای چه حرفا..............زنت رو هر شب تا این موقع تنها میذاری؟

-نه مادر امشب یکم کار دارم من هر شب ۷ خونم

-از صدات معلومه دروغ میگی................

-چیه مامان نکنه مهناز اومد شکایت

-دیدی دروغ میگی نه خیر اقا عروسم یه پارچه خانومه..................

-به هر حال من امشب کار دارم

-به هر حال من امشب منتظرتم نیای شیرمو حلالت نمیکنم خدافظ

-خداحافظ مادر خدا حافظ پس به مهناز بگید خودش بیاد سمت خونه شما من دیگه نمیرم دنبالش

-به به بی غیرتم که شدی...................نترس تنبل خان میگم اقاجونت بیارتش خداحافظ

و گوشی رو گذاشت

-بفرمایید اینم از این

-من که چشمم اب نمیخوره که بیاد

-چرا از ترس باباشم که شده میاد .................عین سگ از باباش حساب میبره من پسرم رو بهتر میشناسم

شیدا خوابش برده بود

مادر-پاشو نفسم پاشو برو بچرو بذار رو تخت خودتم یکم دراز بکش تا ناهار حاظر شه پاشو

-چشم مادر

رفتم تو اتاق خانم جان به شوهرش زنگ زد تا یه ساعت باهم پچ پچ میکردن دلم اشوب بود..میترسیدم یه شری بشه رضا بدتر لج کنه

مدتی گذشت ناهار خوردیم عصر اقاجون اومدم و منو کلی تحویل گرفت و یکم باهام حرف زد و چند تا سوال ازم پرسید ساعت ۹ بود که رضا بالاخره با  ۱۰ تا تلفنی که بهش زدیم با یه دسته گل اومد خونه.................

-سلام سلام بر مادر و پدر عزیزممممممممممممممممممممممممممممممم خوبین

مادرش رو بوسید پدرش رو ماچ کرد بدون سلام کردن به من شیدا رو از بغلم بیرون گشید

-الهی بابا قبونت بله چه بزلگ شده دخملم بخولمت؟اله؟

بابا-  مث که اصل کاری رو یادت رفت..................

-ببخشید خوبی مهناازم؟

-مرسی ممنون

مامان-پاشو پاشو بریم شام بخوریم...................

نشستیم سر میز شیدا رو رو زمین خوابونده بودم داشتم شام میخوردم که زد زیر گریه....................

به سرعت از جام بلند شدم

مامان-بشین دخترم....................بدو رضا بدو برو بچتو اروم کن

-مامان من خستم بعدشم گشنشه میخوای من برم بش شیر بدم؟

مامان-پاشو بت میگم

-نه مادر رضا راست میگه شیدا گشنشه..................شما بفرمایید بخورید من الان میام

رو مبل نشستم شیدا رو در اغوش کشیدم سینمو دهانش گذاشتم و شالم رو روی صورتش کشیدم...................

-بابا-رضا چرا خانومت شده پوست و استخون..با این وضع میذاری به بچه هم شیر بده؟

رضا در حالی که لقمشو قورت میداد به سختی گفت

-چشه مگه بابا ماشالا سر و مور و گنده...بعدم توقع نداری بذارم مثه این زنیکه ها شیر خشک به خورد بچه طفل معصومم بده.................معلوم نیست چه اشغالی تو اون شیرا هست.......................

بابا-اولا درست حرف بزن دوما وقتی زن ادم مریضه اون شیر میشه شیر قهره و ضررش برا بچه زیاده سوما شیر های الان تقویت کننده داره 

بعد رو به من گفت

بابا-مهناز جان از فردا براش شیر خشک خارجی میخرم میفرستم لاغر شدی دخترم

-چشم بابا هر چی شما بگید

رضا-ااااااااااااااااااااا از کی تاحالا این قدر حرف گوش کن شدی مهناز خانوم...............بچه من باید شیر مادر بخوره بعدم شما نگران لاغری مهناز نباشید.لابد خانوم رژیم گرفته خوش هیکل شه

پدرش دیگه از کوره در رفت با غضب صندلی رو زد کنار و به رضا گفت.............پاشو پاشو بیا بیرون د با تو ام پاشو................... 

فصل چهل و سوم

من ترسیدم.......رضا رو خیلی دوست داشتم دستاش با این که خیلی ظریف بود اما نوازش هاش درد داشت ترسیدم باباش بهش چیزی بگه و وقتی میریم خونه دوباره مجبور بشم نوازش هاشو حس کنم...

واسه همین هراسون گفتم

-وا خدا مرگم بده بابا چتون شد یهو؟بیچاره رضا که حرفی نزد به خدا من خوبم.......راست میگه خب.........نگران بچشه اصلا مسئله به این سادگی که این قدر بحث نداره...........هر چی رضا بگه اون باید تصمیم بگیره

برای یه لحضه بین عشق و ترس دو دل شدم میدونید چون رضا رو از خودم بالاتر میدونستم....اجازه هر کاری رو بهش میدادم پیش خودم میگفتم من یه دختر ج....ده.هستم که اگه رضا نبود معلوم نبود الان چه وضعی داشتم...........این فکرا تا حدیش درست بود اما نه تا این حد که من حاضر بودم به خاطر اون خودمو کوچیک کنم و مثه یه نوجوون که از باباش و کمربندشو و دست سنگینش میترسه خودمو موش کنم.........رضا تو یه سری از مسائل خیلی خشن بود حتی تو لذت های جنسیش گاهی اون قدر سفت بدنمو میچسبید یا اونقدر محکم لب هام رو گاز میگرفت که ممکن بود از درد و البته از ترس خودمو خیس کنم!!!!!!!!یا وقتی دستور میداد یه کاری باید انجام شه مثه یه بچه ۵ ساله که مثلا باباش فلفل نریزه تو دهنش خودمو موش میکردم تا اونجایی که به خاطر مستبد بودن ودیکتاتوریش از خودش تعریف میکرد...نمیگم بچه بودم.............نه نبودم من تجربه ی زیادی داشتم.از رو همین تجربه بود که میخواستم هر جور شده زندگیمو حفظ کنم............

-بفرما بابا ببین خودش هم همینو میگه

-پاشو بیا بیرون

رضا از پشت میز بیرون جست

پدرش بازوش رو محکم چسبید لب هاشو نزدیک گوش رضا برد و با یه صدای اروم اما طوری که من صداشو میشنیدم دم گوشش گفت

-اخر بی لیاقتی رضا اخرش......یه سوال ازت دارم تو تموم بچگیت تو تموم اون شرهایی که ریختی چند بار تنبیه بدنی شدی تو رو خدا جان پدرت جواب بده

یهو یه اشک از گونه رضا سر خورد...........انگار یه خاطره دردناک داشت

-بابا خواهش میکنم این موضوع اصلا ربطی به این جریان نداره من که الان مهناز رو کتک نزدم شما میدونید من چقدر از اون خاطره متنفرم ول کنید تو رو خدا

-نه پسر اون روز هنوز زندس چون من اون کمربند لعنتی رو هنوز نگه داشتم و تازه خیلی هم مربوطه تو اون روز یه...................ول کن....................

رضا دوباره روی صندلی نشست و درحالی که ناراحت و عصبی بود زیر چشمی به من نگاه میکرد شیدا تو بغل من خوابش برده بود و من هم بهت زده در و دیوار رو نگاه میکردم و اصلا هوشم سر جاش نبود مادر شوهرم شیدا رو از اغوش من کند و به اتاق برد..........چشمای رضا قرمز بود زیر چشمی و عصبی منو میپایید میدونستم که فهمیده من خبر دادم پس اماده هر عکس العملی بودم یهو پرسید.........

-تو از زندگی چیزی میغهمی؟از راز داری چیزی میفهمی؟

سرمو انداختم پایین پدرش به من نگاه میکرد یهو یه اشک از روی گونم سر خورد سرم رو اوردم بالا که با بغض جوابش رو بدم که پدرش دست گذاشت رو حساسیت رضا و به من گفت

-دخترم اجازه بده.............تو چی رضا تو از ناموس چیزی میفهمی؟از احساس یه زن چیزی میفهمی؟از این که دوست داره شوهرش سایه سرش باشه چیزی میفهمی؟

-بله میفهمم سایه سرشم نیستم؟پس برا چی دارم شب و روز جون میکنم

-ممکنه به قول خودت از این موضوع یه چیزی حالیت شه اما باید بگم اخررررررررررررررربی ناموسی................دقیقا اخرش

-دست شما درد نکنه یعنی چی بابا؟

-یعنی اگه یه جو غیرت تو اون رگت بود زن به این جوونی و به این خوشگلی رو از ترس گرگ های تهرونم که شده تا ۱۱ شب تنها نمیذاشتی.............

باباش درست دست گذاشت رونقطه ای که نباید میذاشت رضا عجول بلند شد و به سمت من اومد

-پاشو پاشو شیدا رو بردار بریم خونه پاشوووووووووووو

مادرش بچه به بغل از اتاق بیرون دوید

م-کجا؟زوده حالا بسه دعوا ای بابا

بابا- نه خانوم بذار برن بهتره یکم با هم تنها باشن

گریه میکردم رضا دست منو چنان کشید که نزدیک بود دستم در بره مادرش چنگی به صورتش انداخت و گفت نکن رضا جان

-بابا- وای به حالت رضا اگه.............

-نترس بابا میخوام یکم بازن و بچم برم بیرون بگردم

سپس دستمال کاغذی کوچکی ز جعبه بیرون کشید و برای این که اطمینان پدرش را جلب کند جلو امد و ارام اشک های مرا اک کرد

-گریه نکن عزیزم گریه نکن

بچه را از مادرش قاپید و به سمت در روانه شد خداحافظی کردیم وبیرون زدیم داخل ماشین تمام مدت من اشک میریختم و او ناخن میجوید و دندان به هم میفشرد ترسیدم قلبم لرزید.............

-ببخشید رضا من....

-هیس هیچی نگو باشه..........هیچی

به خانه رسیدیم

در را از روی من باز کرد بچه را گرفت پیاده شدم.......به سمت پله ها رفتیم ارام درون در کلید انداخت

-برو تو ددددد میگم بر تو

داخل رفتم.........کلیدات...........بدو کلید در خونه رو بده به من

-اخه برای چی

-میدی یا باز میخوای اون روی قشنگمو نشونت بدم

-نه بیا چشم منو نبخشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

-گم شو برو بخواب

بیرون رفت در رو بست و از پشت قفل کرد و من را با اندوه تنها گذاشت کارم از گریه گذشته بود۱۱ شد ۱۲ شد ۱ شد ۲ شد نیومد ترسیدم.....به کجا زنگمیزدمچجوری میرفتم بیرون...................

۲ و نیم کلید توی در چرخید تازه چای ریخته بودم و رو کاناپه لم داده بودم میخواستم بهش بتوپم اما..................رضا مست بود هم مست و هم حش......ی چشماش قرمز بود به سختی حرف میزد وضعش مجال حرف زدن رو برای مدتی ازم گرفت میدونستم جایی بوده که نباید میبوده

-معلوم هست کجایی

-هیچی نگو مهناز هیچی برو رو تخت برو لباساتو درار برو تا خودم تو تنت جرشون ندادم

من یه تاپ نخی جلو باز تنم بود که روش دکمه های تزیینی داشت و یه دامن بدتر عصبانی شدم

-ای خاک برسرت رضا خاک بر سرت

وچایی داغ رو به سمت سینش پاشیدم تنش سوخت قاتی کر جلو اومد صداش رو بالا برد

-میری تو اتاق یا همین جا............د برو دیگه

شیدا پرید شروع کرد به گریه کردن خواستم به سمت اتاقش برم که دوتا بازوهامو از پشت چسبید و من وبه سمت اتاق خواب هل داد و کشون کشون برد گریه میکردم بازوم دردگرفته بود

-بذار برم بچرو بخوابنم دیوانه حشر.......

-لازم نکرده خودش میکپه

پرتم کرد رو تخت گریه شیدا بند اومد

-بجنب درش بیار پدر سگ بدو خوب نیست حالم

-در نمیارم درررررررررررررررر نمیارم تا نگی کدوم گوری بودی در نمیارم

به سمت تخت یورش اوردمن روی تخت ولو بودم دستشو انداخت زیر کمرم درد داشتم نمیتونستم تحمل کنم احساس کردم ستون فقراتم داره نصف میشه سرم رو کمی با لا اوردشروع کرد گردنم رو بوسیدن و لیس زدن دیوانه شده بود

دستشو از زیر کمررم بیرون کشیدروی بدنم سوار شد دوتا پاش رو بغل دوتا پهلو های من گذاشت اون قدر حول بود که نفهمید دکمه تام مصنوئیه خواست بازشون کنه نتونست تاپ رو تو تنم جررررررررررررررر داد

-چی کار میکنی دیوانه

گریه میکردم اما میدونستم تا لذتش رو نبره اروم نمیشه

دامنم رو از پام کشید و پرت کرد تمام قد روم خوابید اون قدر داغ و هول بود که هواسش نبود کامل روم خوابیده و من دارم خفه میشم شروع کرد به گازگرفتن لب هام نفس کم اورده بودم نمیتونستم لب هامو از لب هاش بیرون بکشم قرمز شده و بال بال میزدم همون تور که لب هامو میبلعید سعی میکرد با دستراستش سینه راستمو از سوتینم بیرون بکشه

درد بیچارم کرده بود لب هاشو از روی لبم برداشت سینمو به دهن کشید داد زدم نکن دیوانه من بچه شیر میدم

-پس بذار این بچتم شیر بخوره

عین وحشی ها سینمو گاز میگرفت از درد به خودم میپیچیدم داد زدم دستشو رو دهنم گذاشت

-خفه شو خفه

دستشو برداشت گریه میکردم

-رضا رضا جان نه تو پسر زن ندیده ای نه من دختره باکره چرا همچین میکنی

-خفه شو

بعد سعی کرد با اون دستای هنرمندش سینه هامو لمس کنه با دو انگشت اول و دوم هر دستش نوک لمس میکرد قلقلکم میومد وول میخوردم تو تخت برا این که اروم شم نیشگون قایمی از کنار رون پام گرفت طوری که ریسه رفتم و از وول خوردن افتادم

سپس با انگشتاش مکم و ناجوان مردانه نوک هر دو سینمو چسبید و فشار داد

-اول میتونستم دردو تحمل کنم پس فقط لبامو گاز میگرفتم یهو زورش به اوج رسید

-اااااااااااااااخ اخ اخ اخ اخ رضا ول کن ول کن سینمو رضا ای اییییییییی

تمام بدنم ضعف میرفت و اون در جواب تمام جون کندنای من میگفت تازه دارم حال میکنم

دستاش خیس شده بود شیر از سینم بیرون زده بود

ججججججججججججججووووووووووووووون نگفته بودی تا این حد خوب حال میدی

-رضا رضا ول کن دارم لمس میشم تورو خدا

هر چی تقلا میکردم محک و محکم تر نوک سینه هامو میفشرد تا اون جایی که من ضعف کردم و از ضعف پلکام رو هم افتاد

یه مرد باید خیلی بی رحم باشه که نوک سینه های یه زن شیر ده رو اون قدر فشار بده که ضعف کنه و از حال بره.......رضا مجبور بود برای این که حالت لمسی رو از من بگیره و منو بیدار کنه از بدنم نیشگون بگیره تا چشمام رو باز کنم پاک خل شده بود برای یه لحظه اون موقعی که دلم از کاراش قنج میرفت احساس کردم ازش بدم اومده...نیشگوناش بدنم رو کبود کرده بود پهلوهام.رونهام.........گاهی هم چند تا سیلی به صورتم میزد بالاخره وقتی یه دفعه چشمام باز شد دیدم کننار تخته و داره شلوارش رو در میاره دیگه توانش رو نداشتم برای همین با نیمی ازز قدرتم کبوندم وسط پاش رضا از درد پخش زمین شد و من هم پلکام روی هم افتاد و به خواب رفتم

صبح روز بعد ساعت ۱۰ صبح بود که صدای گریه شیدا بیدارم کرد داشتم خواب بد میدیدم از خواب پریدم اون قدر تو خواب گریه کرده بودم که دیگه پلکام باز نمیشد رضا از روی زمین روی تخت اومده بود و خوابیده بود رفتم لباس پوشیدم و به داد شیدا رسیدم سعی کردم شیدا رو ساکت کنم که قبل از این که رضا از خواب بیدار شه لباسامو پوشیدم که از خونه بزنم بیرون جایی و کسی رو بجز برادرم نداشتم تو دلم گفتم این شوهرم برات شوهر نشد مهناز خانوووووووووووووووووووووووم این حشری مست همون مردیه که به خاطرش زندگی تو با ارمین بهم زدی؟به خاطر کی به خاطر این خیانت کار پست که به بچشم رحم نمیکنه؟

گریه کنان به سمت در رفتم.درو باز کردم و بیرون زدم اما ته دلم میخواست که یه فرست دیگه بهش بدم............با اینکه دیگه چشمم اب نمیخورد بتونم بچه شیر بدم...........از درد به خودم میپیچیدم اما............اما وسط خیابون چیکار باید میکردم فقط تو دلم فحش ددادم به هر چی زنه.......ارزو کردم کاش مرد بودم ای کاش.......

فصل چهل و چهارم

به خونه رسیدم خونه خوم خونه بچگی هام خونه ارزو های که برباد رفته بود.خونه نبود زنگ زدم به گوشیش چند بار پرسید چی شده بالاخره راهی شد........

۴۰ دقیقه دم در خونه ول بودم منو دید طفلک داداشم جا خورد ترسید قیافم ترسناک شده بود دم در نپرسید چت شده شیدا رو از بغلم گرفت

-بیا بیا تو عزیزم چی کار کرده باهات چرا این قدر گریه کردی

گیج بودم.................شیدا خوابیده بود میلاد برد رو تخت خودش منو رو صندلی نشوند و رفت که چایی بذاره

-بیا بیا بشین داداشی تو رو هم از کار انداختم دانشگاه بودی یا سر کار

-پاک خل شدی ها من که پیام نوری هستم

-راست میگی

نشست کنارم و دستشو انداخت دور گردنم

-الهی بمیرم نمیخوای بگی چت شده چی کار کرده اون بیشعور باهات

سکوت

-نگفتی چیکار کرده

-میذاری چند روز همین جا بمونم

-خونه خودته یادت رفته نصفش ماله تو تا هر وقت بخوای میتونی بمونی حالا بگو چی شده

سکوت

-یه دعوای ساده نبوده.......ببینم نکنه روت دست بلند کرده مرتیکه الدنگ

-نه نه به خدا دیشب....................

-دیشب چی؟

براش گفتم که دیروز چی شده و شب با چه حالی اومده خونه اما بقیه ماجرا و درد هایی رو که کشیده بودم حیام اجازه نمیداد تعریف کنم

اشک از روی گونش سر خورد حال کردم وقتی دیدم هنوز یه مرد پشتمه با اشک و در حالی که دستشو تو موهاش رد میکرد پرسید

-کتکت چی؟نزدت؟

نه.....................................

خواستم خودمو سرگرم کنم و به رو خودم نیارم چی شده واسه همین بااجازش به اشپزخانه رفتم تا میوه بیارم اون از من بیشتر گریه میکرد بشقابش رو جلوش گذاشتم چاغو افتاد دلا شدم چاقو رو بردارم که یهو عین جنی ها از جاش پرید

-چیه داداش چیزیت شد

-بیا جلو

جلو رفتم گوشه لباسم رو کمی بالا زد و به کبودی رو کمرم اشاره کرد و پرسید

-که میگی نزدتت

-نه نه این جای چیزه..................ببین

-حرف نزن میدونم این جای چیه جای نیشگونه خودم تو این موضوع هنرمندم یادته بچه بودم اذیت میکردم بابا از کنار پام نیشگون میگرفت

با یاد اوری دوران کودکی لبخند سردی زدم و بعد انگار که هیچی نشنیده باشم یا هیچ اتفاقی نیفتاده باشه به سمت اشپزخانه برگشتم

-ناهار چی میخوری میلاد

-استاد پیچوندنی به خدا جواب منو ندادی

-مگه سوالی هم پرسیدی؟خودت بریدی خودت دوختی..................

-دکمه های این لباس رو شما باید بدوزی...نمیخوای حرف بزنی مهناز؟چرا بهم دروغ گفتی؟این دیوانه بجز نیشگون مشت و لگدی چیزی هم بهت زده یا نه؟

سکوت

-پس زده

- نه نزده اینم شوخی بوده

-میگی باور کنم؟

-اونش به خودت بستگی داره من راستشو گفتم

-وایسا به من دروغ نگو.................تو سیگار میکشی مهناز؟

-کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من دستت درد نکنه داداش

-رضا چی؟

-نه خیر اونم معتاد نیست

-این مرتیکه تو رو کتک میزنه یا شکنجت میده جااااای اون سیگار پشت دستت چیه؟کار اونه نه؟؟؟؟؟؟؟؟/

-چی سیگار کدوم سیگار

به پشت دستم نگاه کردم راست میگفت پشت دستم جای یه سیگار بود خودم هم نمی دونستم چیه و از کجا اومده حتی اون قدر درگیر بودم که سوزشش رو هم احساس نکرده بودم

-به خدا من خودمم نمیدونم.

-چرند نگو بگو به روح بابا

-به روح بابا نمیدونم چیه

-گفتی مست اومده بود خونه؟

سرمو انداختم پایین و بالحنی اروم گفتم

-اره داداش

-خوندم تا اخرشو جواب همه ی سوالامو گرفتم..................

سرمو انداختم پایین میلاد بچه زرنگی بود فهمیدم که فهمیده داشتم از خجالت اب میشدم........سرمو انداختم پایین و گریه کردم اومد جلو و پیشونیمو بوسید..................بعد بدون حرفی رفت تو اتاق

بار دیگه پرسیدم ناهار چی درست کنم

-ول کن خواهر من یه چیزی میخوریم دیگه

رفتم تو اشپزخانه و خودمو سرگرم کردم شیدا بیدار شد میلاد از بس باهاش ور رفت و قربون صدقه اش رفت شیدا کلمه دایی را کمی یاد گرفت

-دای دای

-الهی دایی قربون دایی گفتنت بره عسل من جیگرتو بخورم

-میلاد داداش بیا ناهار

-چششششششششششششششششششم

میلاد نشست سر میز و شروع به خوردن کرد

-مرسی خیلی وقت بود دست پخت یه خانم رو نخورده بودم خوش پز شدی دست پختت عالی ششده

-مرسی هم کلاس رفتم هم مامان رضا یادم داد

-ای بابا اسم اونو نیار دیگه

-اتفاقا بابا مامانش طرف منن چند بار به خاطر من با رضا دعوا کردند و زدنش

-واقعا

-اره تو بخور من میرم به شیدا شیر بدم بچه گشنشه

-باشه

شیدا رو بغل کردم شالم انداختم رو سینم و سینمو گذاشتم دهنش میک اول به دوم نرسیده از عرق خیس شدم درد عین خوره افتاد بجونم از طرفی کاری هم نمیتونستم بکنم.....تحمل کردم.......تحمل کردم...........یهو زنگ به صدا دراومد شیدا خوابش برد من یه نفس عمیق کشیدم...........رضا پشت در بود میلاد پرید و بر خلاف اون چه که من فکر میکردم در رو باز کرد

-برو تو اتاق من و درو قفل کن

-میلاد جون ابجی کتک کاری راه نندازی

-برو تو دختر خیالت تخت

فصل چهل و پنجم

دویدم توی اتاق اشک هام سرازیر شده بود بی ون که خودم بخوام شک کرده بودم بی اون که خودم بخوام.ترسیده بودم بی اون که خودم بخوام میلاد بلند حرف میزد که صداشو بشنوم

رضا-سلام مهناز مهناز اینجاست؟

-سلام پسر خوب کی ؟مهناز؟مگه خونه نیست؟؟؟؟؟چی شده؟؟؟دعوایی چیزی کردین؟؟؟؟بیا تو بیا تو ببینم چی میگی؟؟؟؟بشین عزیزم بشین

-نه بابا دعوا چیه صبح من دیر از خواب پاشدم دیدم نیست............نمیدونم چرا دلم شور افتاده.....بچرم با خودش برده

-به مامانت اینازنگ زدی

-اونا از صبح ۱۰ دفعه تماس گرفت سراغ مهی رو از من گرفتن پیچوندم دلم اشوبه میلاد نکنه نکنه یه بلایی به سرش اومده باشه

-زبونتو گاز بگیر ااااا نیگاه کن مرد گنده داره گریه میکنه نترس پیداش میشه دعوا که نکردین مرض نداشته بذاره بره که

-چی؟نه دعوا نکردیم ولی به خاطر دیر اومدنای من یکم دلگیر بود.......من من تا شب باید پیداش کنم تو رو خدا کمکم کن..........................

--به به خواهر منو تنها تو خونه میذاری بابا خیلی بچست نمیگی میترسه من ۲۴ ساله که مرد هم هستم گاهی از شب و تنهایی میترسم چه برسه به اون که یه زنه و ۲۰ سالش هم بیشتر نیست

-خیلی مطمئن حرف میزنی نگرانی رو تو صدات نمیبینم

-من هم نگرانم اما با گریه کاری درست نمیشه ببین شاید قهر کرده ...........

از بدشانسی شیدا بیدار شد و زد زیر گریه

میلاد-بشین کجا

-اینجاست نه............

مهناز مهناز بیا بیرون چت شده دختر بیا بیرون

صدای گریمو بالا بردم

-چته چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟میشه بپرسم چرا به من دروغ گفتی میلاد

مشت هاشو محکم تر به در کوبید

میلاد-۰ دست به در نزن میاد بیرون.........میاد و برمیگرده خونه نیاد با کتک میفرستمش ولی قبلش چند تا سوال ازت دارم باید مرد و مردونه باهم حرف بزنیم

-باشه برای بعد الان باید برم خونه

-پس الان برو خونه مهناز بعد از این که با من حرف زدی از در این اتاق میاد بیرون

-چه قدر لجبازی پسر بیا من نشستم بفرمائید

-خواهر من خیلی تو داره.خیلی وقتی دلا شد از زمین چیزی برداره....روی کمرش چند تا کبودی دیدم.هر چی ازش پرسیدم حرفی نزد..........

-کبودی؟کدوم کبودی؟فکر میکنی من میزنمش؟

-که میپرسی کدوم کبودی؟اره؟

مهناز ابجی درو باز کن.

-نه باز نمیکنم

-بیا بیرون خواهش میکنم

شیدا رو گذاشتم رو تخت و اومد بیرون باسر پایین و اشک های سرریزان

از جا پرید

-سلام معلومه کجایی دختر چرا اشک میریزی؟

میلاد دستمو کشید و جلو اورد بلوزمو کمی بالا زد و در حالی که عرق میکرد صداشو بالا برد.......

-این جای چیه رضا؟؟؟؟؟؟؟جای نیشگونه ..........فکر نکنم ادم برا شوخی این جوری نیشگون بگیره........

به من من افتاد

-چ چچ چرا شوخی کردیم مهناز جون یادت نیست خب بگو بهش

پوز خند زدم

-چرا چرا راست میگه داداش شوخی بوده...............

-که شوخی بوده

دستمو کشید و جلو صورت رضا اورد..................

-خواهر من سیگاری شده؟

-کی زن من؟گه خورده........سیگار کدومه نه من نه اون

-که این طور جای این سوختگی هم مال سیگار نیست..........کبودی های رو صورتش چی؟

-قش کرده بود مجبور شدم با سیلی حالشو جا بیارم بچه شیر میده ضعیف شده دیگه

-اهن که اینطور پس دست زنتو بگیر ببرش اومده بود به من سر بزنه اینارو دیدم نگهش داشتم برش دار ببرش زود

مهناز-داداش!!!!!!

-داداش و کوفت برو خونت........فقط برا این که دیر میاد خونه قهر کردی؟خب دیگه نمیاد برو خونت....

به چشمای میلاد نگاه کردم انگار کلی حرف داشت برا گفتن میلاد پسر زرنگی بود

 میدونست چیکار کرده درواقع تیکشو به رضا انداخت و کرمش رو ریخت حالا وقت اون

بود که مارو با هم تنها بذاره

-مهناز ابجی برو لباستو بپوش بدو

رفتم تو اتاق پشت سرم دوید تو

-کار درستی کردم اگه اذیتت کرد مهناز فقط بهم بگو اونوقت دیگه خونش حلاله

خوشحال بودم یکی پشتمه اما از رضا.....از رضا بدم اومده بود دستای لطیفش برام

زمخت شده بود شیدا رو برداشتم دم در میلاد یه بار دیگه من و شیدا رو باسید و با

رضا دست دادو درو بست.....سوار ماشین شدیم اشکهام بی اختیار از روی گونه هام

سر میخورد و من نمیتونستم جلوشونو بگیرم فقط سکوت کرده بودم...

رضا-نگفتی من بیتو میمیرم بی مرام میری نباید خبر بدی دیوانه شدم مهناز

سکوت

-نمیخوای نیگام کنی دلم برا چشمات تنگ شده ها دارم دیوانه میشم

-دیوانه بودی اقا رضا اگرم این زبون رو نداشتی تا حالا موش کور خورده بودتنه نمیخوام

نگات کنم دیگه نمیخوام نگات کنم این چشما چشمای رضای من نیست این دستا

هم همین طور یه ادم دیگه شدی فکر کردی چون شیدا رو اوردم تا اخر دنیا باهات

 میام و پیشت میمونم بعد تو میتونی بری هر گهی که دلت میخواد بخوری اره؟فکر

 کردی من بچم؟نه اقا خر خودتی........سنم کمه عقلم از تو بیشتره...بدبخت

-فحش نمیدادی قبلنا

-چیه خرت دم پل گیر کرده اره؟اگه گیر نکرده بود که الان بامشت کوبیده بودی تو دهنم....خالی نبند فهمیدم دوستم نداری.....میدونم پا یکی دیگه وسطه منو بچم میریم جا اون یکی رو باز میکنیم.......

-نه حرفای جدید میشنوم میلاد پرت کرده اره؟؟؟؟

-بدبخت اون اگه منو پرکرده بود نمیذاشت با تو برگردم همون جا خونتو میریخت و خلاص

-جالبه معلومه من دیگه برات مهم نیستم که اینقدر راحت درباره مردنم حرف میزنی

-این یه بار درست حدس زدی حالا کی هست این عروس خوشبخت.....

-مهناز من یه تار موی گندیده ی تو رو به صد دنیا نمیدم....

-حهحه باور کردم........گوشای من درازه؟؟؟نه اقا زبون تو زیادی درازه

-مهناز من مردم سعی کن غرورمو خرد نکنی

-حهحه مررررررررررررررررررررد معنی مرد و مردونگی رو هم فهمیدم مردونگی یعنی

بری با چند تا زن بکنی بعد زنتو تو خونه حبس کنی بعد مست بیای خونه بیفتی به

 جون زنت بندازیش به ضعف تنشو کبود کنی بهوش هم نیومد سیگار بچسبونی پشت

 دستش....مردونگی یعنی تنها بری عشق و حال با یکی دیگه و مشروب خوری و چپق کشی

-کی گفته من بایکی دیگه بودم هان؟کی گفته؟

-رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون من این چیزا حالیم نیست بهتره بری وقت

-برم وقت داداگاه معلوم کنم؟به همین خیال باش.......اره من دیشب مهمونی بودم ولی به خدا با دوستام حتی حتی یه...........لا اله..........مهناز من توی خانواده محروم بودم به خدا دفعه اخره قول میدم مردونه مردونه

-قوووووووووول اونم مردونه باور کردم

-به خدا دارم راست میگم الهی بمیرم تو حال خودم نبودم بجز کمرت بازم کبودی داری؟

-نه اصلا فقط سر سینه هام و رون هامو و صورتم و بازوهامو ساعدم و پشت دستم همین..........

ماشینو نگه داشت و سرشو بین دستاش پنهون کرد.ببخش مهناز ببخش هر چند که میدون معذرت خواهی فایده نداره...................

-خوبه که میدونی فایده نداره من طلاق میخوام اقای سپهری طلاق نمیتونی ندی چون برم پزشکی قانونی همه چی حله هم بچرو بهم میدن هم من از شرت راحت میشم

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 12:57 توسط ღسایپاღ| |