شعر
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
روز و شب او را صـــدا کردی ولی
دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
داستان اینترنتی قدرت بیان
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
هیچ وقت بین دو دختر نخواب
اس ام اس برای تبریک کریسمس

پیشنهاد هدیه کریسمس :
برای دشمن خود: بخشش
برای رقیب: تحمل
برای دوستانت:قلبت
برای خودت:احترام
کریسمس مبارک
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
دو تا چیز که توی چرخش زمین نه تموم میشه و نه تغییر میکنه،
یکیش شکوه تولد عیسی مسیحه و یکیش عشق دوست به دوسته!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
میشه عکستو بدی بهم؟ که بابانوئل دقیقا بدونه برای کریسمس
چی باید بهم هدیه بده. کریسمس مبارک
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
Have a lucky and wonderful 2012
My wishes for you, great start for Jan,
Love for Feb, peace for March,
No worries for April, fun for May,
Joy for June to Nov,happiness for Dec.
Have a lucky and wonderful 2012
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
سلام
این عید پاک رو به پاکترین دل دنیا تبریک میگم
امیدوارم بتونم قدر این پاکی رو بدونم
و سال دیگه هم بهت تبریک بگم
و پاکی رو باهم جشن بگیریم
کریسمس مبارک
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
میلاد پیام آور توحید
صلح و مهربانی
سمبل صبر و شکیبایی
پیامبر اولوالعزم
حضرت عیسی مسیح (علیه السلام)
بر تمامی موحدین جهان تهنیت باد . . .
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
چون به سخن نوبت عیسی رسید / عیب رها کرد و به معنی رسید
عیب کسان را منگر و احسان خویش / دیده فرو بر به گریبان خویش . . .
کریسمس ۲۰۱۲ مبارک
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا
تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره
تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی
اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم
کریسمس مبارک
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
اگه یه شب بیدار شدی و دیدی یه مرد چاق و گنده داره تورو توی کیسش میزاره
لطفا نگران نشو. چون من به بابا نوئل گفتم تورو برای کریسمس میخوام!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦اس ام اس تبریک کریسمس♦♦♦♦♦♦♦♦♦
بیا به سالی که جدید و تازست خوشامد بگیم، بیا تک تک لحظه هاشو گرامی بداریم،
بیا این سال نوی پربرکت رو جشن بگیریم. کریسمس مبارک
جک های جدید
توانا بُوَد , هر که ‘ دارا ‘ بُوَد ….. زِ ‘ ثروت ‘ دلِ پیر , بُرنا بُوَد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
الان از تیم پرسپولیس که خرابتر نداریم !
پرسپولیستم عزیزم !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه:
“این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمی تونی باز کنی!
دانشمندان به یه نتیجه منطقی رسیدن:
از یه جائی به بعد بحث کردن دیگه فایده ایی نداره،باید ف حش بدی !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دﺧﺘﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت ﺩﻗﯿﻘه !!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خدا گر ز حکمت ببندد دری …. ز رحمت زند قفل محکمتری !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حیف نون به همسرش :
عزیزم اگه موبایلت زنگ نمیزنه بدون منم… چون شارژ ندارم!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
غیر از کودک درون
و خر درون
و کرم درون
یه عدد سگ درون هم داریم !
که بعضی اوقات به دنبال پاچه می گرده !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آنکس که نداند و نداند که نداند،قطعاً خودش را به کوچه علی چپ زده است.
۲بار که جفت پا بروید توی دهنش،قطعاً بداند و بداند که بداند..!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فرق سرت می دونی کجاست؟
دوست داشتنت دقیقا بخوره همونجا !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سه مرحله احمقانه در زندگی
وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری!
پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری!
پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری!
۲۹ اذر پنج سال بدون ناصر عبداللهی گذشت روحش شاد
فردا که از راه برسد، پنج سال است که صدای ناصر عبدالهی به گوش نرسیده است.
مزار ناصر عبداللهی
فردا ـ ۲۹ آذرماه ـ پنجمین سالروزدرگذشت ناصر عبدالهی است.
این هنرمند بامداد سوم آذرماه ۸۵ در بیمارستان خلیج فارس بندرعباس به دلیل مشکل کلیوی و از کار افتادن کلیه بستری شد و سپس به کما رفت.بعد از چند روز هم به بیمارستان شهید محمدی بندرعباس منتقل و در بخش ICU این بیمارستان بستری شد و سرانجام یک هفتهی بعد به بیمارستان شهید هاشمینژاد تهران منتقل شد.
سرانجام ظهر روزـ ۲۹ آذرماه ـ در حالیکه تنها ۳۷ سال داشت به دیار باقی شتافت و در زادگاهش بندر عباس به خاک سپرده شد.
محمد علی بهمنی در پی درگذشت ناصر عبداللهی همان سال دربارهی فعالیت هنری این خواننده و آهنگساز گفته بود:«شناخت او روی شعر خوب بود و این واقعیتی است که باید به آن اعتراف کرد.»
بهمنی خاطرنشان کرده بود: «او انسانی بود که موسیقی را خوب میشناخت، صدای خوبی داشت و حیف شد، میتوانست این صدا رساتر بماند؛ اما دریغ!»
***
ناصر عبداللهی دهم دیماه ۱۳۴۹ در بندرعباس به دنیا آمد و تحصیلات خود را در بندرعباس گذراند و فعالیتهای هنری خود را از سالهای نوجوانی در صدا و سیما و حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و امور تربیتی استان هرمزگان آغاز کرد.
او با خوانندن ترانهای به نام « ناصریا » به شهرت دست یافت و از جمله آلبومهای او میتوان به «عشق است»، «دوستت دارم»، «غزلک» و «بوی شرجی» اشاره کرد.
این هنرمند فقید همچنین ترانههایی را درباره ائمه اطهار اجرا کرده که از معروفترین آنها میتوان به «یا فاطمه بنت نبی» اشاره کرد.
منبع: ایسنا
عکس: محسن بیگلری
اس ام اس های رمانتیک
کمی گیجم کمی منگم ، عجیب است / پریده بی جهت رنگم ، عجیب است
تو را دیدم همین یک ساعت پیش / برایت باز دلتنگم ، عجیب است . . .
.
.
.
آرشیو کامل اس ام اس های عاشقانه
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است مواظب باشین
ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید . . . !
.
.
.
اس ام اس عاشقانه
دوستت دارم ، رازیست که ، در میان حنجره ام دق میکند وقتی که نیستی . . .
.
.
.
جدیدترین اس ام اس های عاشقانه
دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم / حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم
در فراقت ، غم حصار خنده هایم را شکست / باز هم از انتهای دل صدایت میکنم . . .
.
.
.
دوبیتی عاشقانه
توکه با دیگرانت بود میلی / چرا یادت مرا بشکست خیلی ؟
مگر قصدت پریشانی ما بود / که عشق ما نشد مجنون و لیلی . . . ؟
.
.
.
پیامک عاشقانه
یادم نرود که :
من تنها هستم ، اما تنها من نیستم . . .
.
.
.
متن عاشقانه
چه تجارت ناشیانه ای بود آن همه نازی که من از تو خریدم . . .
.
.
.
اس ام اس عاشقانه جدید
روزی می شود که برگ برنده ات دل می شود
اما تو دیگر حاکم نیستی . . .
.
.
.
اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد
بدان آن هوای دل من است که به یادت می وزد . . .
.
.
.
دستهایت را زیر تنهاییم ستون کن که من از آوارگی بی تو بدون میترسم . . .
.
.
.
درود بر آدم های خوب ، آنها که در اندیشه ی دیگران تصویر زیبا می نگارند . . .
.
.
.
عشق یعنی وقتی هزار دلیل برای رفتن هست
هنوز دنبال یه بهونهای که بمونی . . .
.
.
.
چمن ها بی تو زیبایی ندارد / بهار و گل دلارایی ندارد
فریب کَس نخوردم جز تو ای یار / که دیگر کَس فریبایی ندارد . . .
.
.
.
احساس تو طروات باران است / بر زخم شکوفه های گل درمان است
هروقت که در هوای تو میچرخم / انگار نفس کشیدنم آسان است . . .
.
.
.
تو این “مـــَــن ها “ را از خودت “مــِـنها” کن
من میـمیرم برای باقی مانده ات . . .
.
.
.
تا کی دل من چشم به در داشته باشد ؟
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست
از کوچه ما کاش گذر داشته باشد . . .
.
.
.
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود / آدم آورد در این دیر خراب آبادم
نیستم آدم اگر باز نگردم آنجا / زین جهت هست اگر باز کمی دلشادم . . .
تیم دوم
یعنی بارسلونا
بارسلونا ۳ رئال مادرید ۱
استقلال- بارسلونا-منچستر
همتون قهرمانید
دوستتون دارم![]()
![]()
اس ام اس برای روزهای برفی
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
در این روزهای برفی آیا برای گنجشکان دانه ای ریخته ای ؟
پرنده دل من نیز ، دیر زمانیست که در برف گیر افتاده . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
. * ./۰۰\. *.
. * (‘_’) * .
* . ( : ) . *
. *( : )* .
ببین چه آدم برفی نازی درست کردم !
با این که خیلی دوستش دارم ، مال تو !
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
برف بارید وخدا پاکی خود را به زمین هدیه کرد
زمین مغرور شد که سفید است، پاک است، چون دل خدا…
وخدا با آفتابی اشتباه زمین را به وی گوشزد کرد . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
هواشناسی اعلام کرد از فردا موج جدیدی از تعطیلات وارد کشور خواهد شد !
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
با پرتاب کردن حتی یک مشت برف از فریزر به کوچه به تعطیلی مدارس کمک کنید !
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
اطلاعیه !
توی این روزای برفی
تا می توانید در مصرف گاز زیاده روی کنید تا هفته آینده هم تعطیل شوید !
اتحادیه فرهنگیان بی حوصله و دانش آموزان تنبل!
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
داره برف میاد، بیا تو قلبم سرما نخوری!
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
دوستت دارم اما نه به اندازه ی برف ، چون یه روز آب می شه
دوستت دارم اما نه به اندازه ی گل ، چون یه روز پژمرده می شه
دوستت دارم به اندازه ی روت ، چون هیچ وقت کم نمیشه !
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف ٬ سخت محتاج به گرمای پر و بال توام
تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت ٬ میتوان گفت که من چلچله لال توام . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
عشق یعنی آن نخستین حرفها
عشق یعنی در میان برفها
عشق یعنی یاد آن روز نخست
عشق یعنی هر چه در آن یاد توست
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
برف آمد و پاییز فراموشت شد / آن گریه ی یک ریز فراموشت شد
انگار نه انگار که با هم بودیم / چه زود همه چیز فراموشت شد . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
در برف ، سپیدی پیداست . آیا تن به آن می دهی ؟
بسیاری با نمای سپید نزدیک می شوند که در ژرفنای خود نیستی بهمراه دارند . . .
(ارد بزرگ)
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
میدونی فرق من با برف چیه؟
برف میادو به زمین میشینه ولی من همین جوری هم به دل میشینم !
مگه نه !!!
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستونی یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
دارد برف می آید در گوش دانه های برف نام تو را زمزمه خواهم کرد
تا برف زمستانی از شوق حضورت بهار را لمس کند . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
رفاقت مثل آدم برفی میمونه ، درست کردنش راحته اما نگه داشتنش سخته !
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
اگه برف می دونست زمین خاکی چقدر کثیفه
برای اومدن به اون لباس سفید نمی پوشید . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
عشق یعنی :
چون خورشید، تابیدن بر شب های دوست
و چون برف ، ذوب شدن بر غم های دوست . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
آرزو می کنم غم های دلت برن زیر اولین برف زمستونی
و دلت سفید و همیشه بدون غم بمونه . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
دوتا آدم برفی که میونشون یه رود بود عاشق هم می شن
اونا از عشق هم آب می شن به امید این که یه روزی توی رودخونه به هم برسن . . .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
برخی از مردم برای همدردی با مناطق بدون گاز
نه تنها بخاری ها را خاموش کردند، بلکه کولرها را نیز روشن کردند!
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
هموطن!
فقط با روشن کردن یک بخاری اضافه، شما هم در تعطیلی مدارس
دانشگاه ها و ادارات سهیم باشید.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !
♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣
مثل بارون با صفایی / مثل برف سفید و ماهی
مثل گل خوشبو و زیبا / مثل خون تو قلب مایی
چه بخواهی، چه نخواهی / تو عزیز دل مایی
برد استقلال
استقلال ۳ پرسپولیس ۰
حمله حمله ای استقلال ما گل میخوایم ای قهرمان
خدا میدونه که حقش استقلال قهرمان بشه استقلال قهرمان بشه
تبریک به تمام ابی های دنیا
جام حذفی
استقلال پرسپولیس
ساعت ۱۶:۱۵
ادامه داستان مهناززنی 16 ساله
ادامه اخرین فصل مهناز زن ۱۶ ساله امیدوارم خوشتون بیاد
ادامه داستان مهناززنی 16 ساله
ادامه داستان مهناززنی 16 ساله
ادامه داستان مهناززنی 16 ساله
ادامه داستان رو تو این اپ نوشتم چون در یه اپ جا نمیشه و بازم ادامه در اپ بعدی هست
مهناز زنی 16 ساله فصل17
-سلام
( برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم درست فکر کرده م میشناختمش من کنا ر اون ادم رقصیده بودم)
-سلام و کوفت گم شو
- بذار از راه برسم بعد قر وقمیش بیا من که حرفی نزدم خواستم به حساب اشنایی که با هم داشتیم یه
عرض ادمی خدمت این خانوم خوشگله که خوبم بلده بارفیق ما(ارمین)قر بده و اشوه بیاد کرده باشم
همین.....
-لازم نیست حالا که عرض ادب کردید زود تر برو حال و حوصله ندارم
-باشه ولی یه سوال با ارمین به هم زدی
-اررررررررررررررره یا تو برو یا من میرم
-من که نمیرم چون پارک مال تو نیست ولی اگه تو بخوای میتونی بری حالا هر جور مایلی..........
-هر چه زود تر این کار رو میکنم
و کیفم رو روی دوشم گذاشتم و سریع به سمت خونه راه افتادم من محمد رضا رو با دوست دخترش تو
تولد دیده بودم محمد رضا صدای کلفت و مردونه ای داشت و از صداش بهتر تیپ و ریختش بودچشمای
عسلی و لب های زیبا یی که وقتی به اون ها نگاه میکردم سیر نمیشدم و البته گاهی هم وسوسه
میگشتم.......
به خونه برگشتم از این که محلش نذاشته بودم هم پشیمون بودم هم نبودم
پشیمون نبودم چون اعتماد میلاد رو میخواستم و پشیمون بودم چون تو همون مهمونی هم بهش کمی
علاقه مند شده بودم اما گرفتاری ها و دست روز گار نذاشته بود این علاقه عمیق بشه به هر حال بعد از
اندکی تامل تصمیم گرفتم اون چه رو که امروز دیده بودم به دست فراموشی هابدم باخودم فکر کردم
دیدارمون کاملا اتفاقی بوده و دیگه تکرار نمیشه حتی اگر هم تکرار شه با اون اخلاق گندی که من نشون
داده بودم لابد دیگه منو تحویل نمیگیره این افکاری بود که از ذهنم گذشت و دو رو ز بعد انگار زندگی رنگ
دیگه ای به خودش گرفت و صدای دیگه ای در گلوش پیچید..
من به میلاد گفتم و ازش اجازه گرفتم که به خونه ی یکی از دوستام برم البته به خونه ی کسی
نمیخواستم برم میخواستم برم پار ک و تنها باشم ترسیدم میلاد زنگ بزنه خونه و من گوشی رو برندارم
و شاکی بشه از دستم به هر حال اون اجازه دادو من به همون پارک کوچیک همیشگی رفتم.روی نیمکت
مینشستم و رفت و امد ادم های جور باجور رو نگاه میکردم و با خوودم در این اندیشه بودم که هر کدوم
میتونن چه مشکلی داشته باشن این جوری تحمل سختی ها برام اسون تر میشد.از زن و شوهری که
در معرض طلاق بودن از جلوم رد میشدن تا باغبون و کارگری که به نون شبشون محتاج بودن و من در
این افکار غم ناک بودم که دوباره یه عطر تکراری و یه جفت چشم قشنک دو لب زیبا که تکان خوردند و با
صدایی دلنشین به من سلام دادند توجه منو به خودش جلب کرد...محمد رضا رو دوباره ملاقات کردم
احساس کردم بعد از این همه مدت از دیدن یه پسر خوش حال شدم و کم کم دارم بهش وابسته میشم
بدون اون که شرایطش رو داشته باشم و بخوام نمیدونم چرا اما این بار به گرمی سلامش رو علیک گفتم
و وقتی ازم اجازه گرفت که در کنارم روی نیمکت بشینه بهش اجازه دادم میدونستم یه اتفاقاتی داره در
درونم شکل میگیره که اشتباهه اما چون اون تپش قلب و چون اون هیجان اولین هیجان زندگیم بود سعی
نکردم از کنارش بگذرم و سعی کردم بعد از کلی سختی طعم تکیه کردن به دیگری و عاشق شدن رو
بچشم......
بهش کلی تیکه انداختم ازش پرسیدم که چرا چند وقته میاد پارک و اونم در جوابم گفت که تو این دو روزه
سعی داشته با دوست دخترش که خیلی اویزونش بوده بهم بزنه و موفق هم شده..ومن سراپا ششوق
شده بودم بی ان که بخواهم از این لذت شانه خالی کنم وقتی حرف میزد تمام مدت به لب هاش خیره
میشدم سرخی لب هاش سکوتم را در هم میشکست بی ان که بدانم چرا......
اون روز کلی باهم حرف زدیم و من قبول کردم که مدتی امتحانی با هم دوست باشیم وقتی به خونه
اومدم احساس دیگه ای داشتم انگار این عشق و عاشق شدن برام از جلب اعتماد میلاد مهم تر شده
بود و این جوری بود که من به سمت دامی رفتم که ازش بیخبر بودم
عاشقانه21
من اینجا بس دلم تنگ است ،
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ،
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ،
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است .
مهناز زنی 16 ساله فصل16
دنیا رو سرم خراب شد.................خراب و ویران
میلاد خیلی احمقی مامان زنده میمونه؟؟؟
سکوت کرده بود و اشک میریخت کل فامیل میدونستن میلاد خیلی بیشتر از سنش مرد میزنه اما نه تا
این حد گفت=
نمیدونم هر چی خدابخواد توکل به خدا
منو نمیبری ببینمش از پشت شیشه التماس کردم
دیدن مامان جز این که روحیت رو ضعیف کنه فایده ی دیگه ای نداره یه کاری بهت بگم میکنی؟
اگه به حال مامان تاثیر داره چرا که نه
معلومه که تاثیر داره برو جانماز بابا و جاناز مامان و قران هاشون رو بیار با هم برای مامان دعا کنیم دعای
بچه یتیم ها میگیره
اینو که گفت ته دلم خالی شد اخه ما چیکار کرده بودیم که باید این همه بدبتی میکشیدیم تو این سن و
سال رفتم و جاناز هارو اوردم و پهن کردم میلاد جلو ی من وایساد و من چادرم را سرم کردم داشت قامت
میبست که یهو صداش کردم
میییییییییلااااااااااااااااد؟
چیه
سر قنوت چه دعایی برای مامان بکنیم؟؟؟
دععا کن مامان حالش خوب بشه لباس عافیت تنش کنه و به ارامش برسه نصف بیماری مامان به خاطر
از دست دادن بابا بود و البته اون تصادف لعنتی مامان و بابا عاشقانه همدیگرو دوست داشتن این دعا
بهترین دعایی که میشه برای ماممان کرد
و شروع به نماز خوندن کردیم وقتی به رکعت دوم رسیدیم و قنوت رو شروع کردیم دقیقا عین جمله هایی
که میلاد بهم گفت رو تکرار کردم همو ن موقع صدای زنگ تلفن حواس منو از پیش خدا پرت کرد نمیدونم
چرا اما یه لحظه احساس سرمای شدیدی کردم نماز رو خوندیم و تموم شد نشسته بودیم و صلوات
میفرستادیم که تلفن دوباره زنگ زد ته دلم بد جوری لرزید از جام پریدم که تلفن رو بردارم که میلاد پاشد
و گفت بشین من برمیدارم و بلند شد و به سمت تلفن رفت احساس ترس همراهم بود پاشدم و باهاش
به اتاق رفتم گوشی رو برداشت
بله بفرمایید
سلام از بیمارستان تماس میگیرم
بفرمایید چیزی شده
متاسفانه باید یه خبر بد بهتون بدم
رنگ میلاد برای یه لحظه مثل گچ دیوار شد و من از اون رنگ تا ته داستانو خوندم همون موقع که من تو
شک و شبهه بودم میلاد روی زمین افتاد و من که فهمیده بودم چی شده اون قدر جیغ و داد کردم که تما
م مردم وچه در خونمون جمع شده بودن مادرم هم پر کشید ادمی که بهترین دوست من بود....و من و
من دیگر مثل قطره ای از یک دریا بودم که در کویر افتاده بود و فقط خورشید را میتوانست ببینه چی کار
میکردم چیکار میکردم خوب بود من این بار جیغ زیاد زدم ولی یه قطره اشک هم نریختم عوضش میلاد تو
کل مراسم تا تونست گریه کرد قبر بابا دو طبقه بود و مامان هم همون جا دفع کردیم از مراسم براتون
نمیگم چون جز گریه و اشک و ناله چیزی نبود چهلم گذشتو در تمام این مدت انگار منو میلاد تخم
سکوت خورده بودیم برعکس دفعه ی قبلی که میلاد میخواست من رو به هر نحوی از اون حال و هوا در
بیاره این بار هیچی نگفت و کاری به کارم نداشت و پا به پا ی من اشک میریخت و اه و ناله می کرد فقط
گاهی که رو ی صندلی نشسته بودیم و گریه میکردیم با اون چشمای اشک الودش منو نگاه میکرد و تو
موهام دست میکشید...من همیشه عاشق چشمای میلاد بودم چشمای اون درشت و مشکی بود و
اونقدر مژه هاش مشکی بود که همه فکر میکردن سرمه کشیده چشمای میلاد شبیه چشمای مامان
بود و خیره شدن تو چشماش و خیره شدن تو اشک چشماش منو اروم میکرد گاهی همون طور که روی
صندلی لم داده بود از رو ندلی بلند میشدم و پایین پاش میشستم و سیر سیر نگاهش میکردم و اروم
میشدم اروم اروم مثله ابی که رو ی اتیش ریخته باشن یا مثله فوتی که به یه صورت گر گرفته کرده باشن
گاهی تو عالم کوچیکیام عاشق برادرم میشدم اونقدر به چشماش نگاه میکردم که از عشقش لبریز
میشدم و از ته دل میخواستم که بپرم بغلش و ببوسمش اما انگاری تو اون وضعیت هیچ کس جای
خودش نبو د و هیچ کس هم حال و هوای خودش رو نداشت هیچکس وما دوباره تنها تر ا ز قبل شدیمو
بالاخره چهلم گذشت......دوباره همه چی از اول شروع شد.به میلاد گفتم که امسال حال و حوصله ی
درس خوندن ندارم حتی توی خونه اولاش قبول نمیکرد و سرم داد میکشید اما بعد به شرطی که شهریور
برم امتحان بدم حرفم رو پذیرفت روز ها به سرعت گذشتند و شب عید شد شب عیذی که وقتی من و
میلاد صدای دودورودودورشو شنیدیم اشک از چشمامون جاری شد اون روز همسایه ا برامون عیدی اورده
بودن ماهی پلو و ..................میلاد هم بهم عیدی داد و صورت اشک الودم رو بوسید و عیدو بهم تبریک
گفت بعد سعی کرد با حرفاش ارومم کنه نصیحت هایی که بیشتر مادرانه بود تا برادرانه.....
از حرفاش نمیگم چون هنوز هم بعد از این همه مدت برایم چیزی جز عذاب ندارد و همواره روحم را ازرده
خاطر کرده و بر قلب شکسته ام ترک وارد میسازد.
کمی جلو تر میایم انجا که ۳ روز مرخصی عیدانه ی برادرم تموم شد و دوباره با وله باری از خاطره ها تنها
شدم از طرفی فکر دوست بازی و پسر بازی رو از سرم بیرون کرده بودم چون داشتن اعتماد میلاد برام
مهم بود و از طرفی هم تنهایی و رفت و امد نکردن با بچه های مدرسه و دور شدن از اون ها و این که باید
بار سنگین مشکلات رو تنهایی به دوش میکششیدم سخت ازارم میداد و به قلبم که چشمانش را بر
روی زندگیی شیرین باز کرده بود نوید بدبختی و سختی میداد .در تمام این مدت ها با خود در این
اندیشه بودم که ان هایی که از خانه ل کردند و به سمت خود فروشی و لذت های جنسی رفتند از این
زندگی لذت بردند و میبرند یا بد تر در منجلاب فرو رفته اند از خانه بیرون زدم به امید ان که با استشمام
هوای بهری دل نیز دوباره جان بگیرد و خزان سرد را به بهار افتابی سپارد و همان طور که میان برگ های
سبز درختان پارک قدم میزدم با خود در این اندیشه بودم که چگونه میتوان هر چه مشکل است و بوده
است از یاد برد و جای ان گل مهر و خوش بختی کاشت واقعا چگونه میشد؟
و در این افکار بودم که عطری اشنا باز مرا به سوی خود کشید و مشامم را نوازش داد عطر مردانه ای که
انگار خوب ان را میشناختم و سلامی که پایانش جز تلخی نبود.....................
گر چه صدایش طنین انداز و دلنشین و بر و رویش به نسبت مرد بودنش گل گون بود اما سلام گرگ بی
طمع نیست حتی اگر زیبا رو باشد.
ادامه دارد...
مدارس
مدارس کل کشور۴شنبه و۵شنبه تعطیل شد
تعطیلی ادارات هم در جلسه دولت در روز یکشنبه بررسی میشود
مهناز زنی 16 ساله فصل15
صبح شد............جمعه بود رفتم تو اتاقش که صداش کنم بریم به مامان سر بزنیم ولی رفته بود اونجا بود
که فهمیدم خیلی از دستم ناراحته یعنی خیلی خیلی ناراحته...........
میدونید اون موقع پشیمون شدم که چرا بهش التماس کردم که کتکم نزنه برای یه لحظه تو اون عالم
بچگیام فکر کردم که اگر اونقدر که دلش میخواست کتکم میزد و بدن ضعیفم رو میدید دلش میسوخت و
لاقل مهرش رو از من تنها دور نمیکرد چند روزی گذشت و من اصلا از خونه بیرون نرفتم گونه ی چپم به
خاطر این که انگشتر دستش بود کبود شده بود بهش سلام میکردم جوابمو نمیداد غذا درست میکردم
نمیخورد باهاش حرف میزدم ازش سوال میپرسیدم جوابمو نمیداد حتی نگاهم هم نمیکرد..هر بار که یه
رفتار این جوری ازش میدیدم بغض گلومو فشار میداد ...........یه روز که باهاش حرف زدم داشت تلویزیون
میدید......گفتم
-میلاد داداشی فردا شام چی میخوری
-سکوت نگاهش به تلویزیون بود
تلویزیونو خاموش کردم و جلوش وایسادم بعد از ۵ روز باهام حرف زد گم شو کنار
بالا خره باهام حرف زدی نامرد تو که گفتی منو بخشیدی چرا حرف نمیزنی
تو جای حرفی هم گذاشتی دخختره ی ج.......
درست حرف بزن احمق اگه منو دوست نداری و از کارام ناراحتی چرا اون موقع که داشتم خودمو میکشدم
جلومو نمیگرفتی.و زدم زیر گریه
بغض گلوشو فشار داد
یک بار دیگه ا ز این حرفا بزنی سرت را بر باد دادی فهمیدی
فکر کردی من از تو میترسم اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عین دیوونه ها داد میزدم خودکشی خودکشی خودمو میکشم از شر تو راحت میشم.
اومد جلو و چنگ زد تو موهاام و چسبوندم به دیوار داشتم خفه میشدم مدام از کتف راستم نیشگون میگرفت و من جیغ و داد میکردم نگیر ای ای ای
بگو دیگه از این حرفا نیمیزنم بگو غلط کردم(البته این رکتش بیشتر شوخی بود چون همین طوری که از بدنم نیشگون میگرفت جفتمون میخندیدیم)
بدو با تو ام
نمیگم ولم کن دستم درد گرفت ای
نه تا نگی که ولت نمیکنم جوجه زورت به من نمیرسه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟
ممکنه زوذم نرسه ولی طاقتم بیشتر ه ولم کن دیگه دیووونه
پس طاقت بیار چون ولت نمیکنم
خیلی خب باشه ببخشد ولم کن دیگه
اخیش خیلی نامردی این دیوونه بازی ها چیه ای دستم بابا دستم درد گرفت خب
قت بود بچه پر رو
حالا اشتی دیگه
کی یه همچین زری زد؟
اااااااا خندیدی دیگه
باشه ولی کارت خیلی ..........اعصابم خیلی از دستت خورد بود
منم صورتم از دستت داغون شد............
نمیگم ببخشید چون احساس میکنم اون دو تا سیلی اون روز حقت بوده ............حالا خیلی دردت گرفت؟؟؟بیا جلو ببینم صورتت رو........
رفتم جلو اما از خجالت سرمو انداختم پایین
بگیر بالا سرت رو ببینم
(دستشو زد زیر چونم و سرمو بالا اورد)
یکم جای کبودیش مونده هنوز........اره انگاری
(با انگشت اشارش اروم رو ی کبودیمو لمس کرد)
ااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییی
ببخشید دردت گرفت؟
بابا تو با اون انگشتر لعنتی زدی تو صورتم خب بعدم کتک خوردنم مهم نبود چرا با این که کتکم زدی تا ۵ روز منو زجر دادی نمیگی من دختر دلم میشکنه؟نمیگی من بجز تو کسی رو ندارم
من خودمم این مدت دلم خون بود ولی به خدا برات لازم بود به جون میلاد برات لازم بود ببین تو ساعت
های زیادی رو تنهایی من پسرم و هم جنس های خودمو خوب میشناسم همه ی پسرا اول به اسم
دوستی و قرونت برم و فدت شم جلو میان بعد دخل پ.....ده ناموس مردمو میارن بابا تو کی میخوای
بفهمی من اگر کاری میکنم فقط و فقط به خاطر خودته لابد یه چیزی میدونم که این حرفا رو بهت میزنم
دیگه ارمینم که فرستادم جلو بهش مطمئن بودم ببین ارمین میتونست بعد از تولد تا قبل از این که من
بیام به تو تج...........ز کنه اما نکرد حالا هم دیگه ناراحت نباش اما باید بهت بگم که اطمینانم رو نسبت
به تو از دست دادم بدجوری هم از دست دادم سعی کن جبران کنی سعیت رو بکن
باشه حتما اما چرا تو در نظر نداری که من یه دختر تنهام و دلم میخواد تنهاییم رو با یکی پر کنم بهت
گفتم بریم پییش عمو اینا گفتی نه اونا خودشون گرفتارن
گفتم بریم پیش مامانی گففتی نه میخوام رو پای خودم وایسم
گفتم کارت رو عوض نکن گفتی درامدش خوب نیست
گفتم زود بیا خونه گفتی...............خب بابا منم دخترم میترسم میخوام به یکی تکیه کنم با یکی حرف
بزنم به خدا دیوونه شدم
میخوای بگی من هر کاری میکنم به خاطر خودمه بابا چرا نمیفهمی من به خاط ر تو زندم تو نباشی من
نمیتونم نفس بکشم بفهم این رو تو رو خدا.اه چرا فکر میکنی من به خاطر خودم جون می کنم هان د
لعنتی اگر تو نبودی و خدایی نکرده خدایی نکرده تو اون تصادف یه بلایی به سرت اومده بود فکر میکردی
من تو این دنیا میموندم نه خانم خودمو میکشتم و خلاص واسه همینه که جونم به جونت بستس و اگ
ه یه کار خطایی ازت سر بزنه مطمئن باش بد ترین تنبیه هارو برات در نظر میگیرم برای این که جایی نری
و کاری نکنی که خدایی نکرده بلایی سرت بیاد اینو مطمئن باش..............
حالا هم دیگه بسه به اندازه ی کافی در باره ی اون چیزایی که باید حرف میزدیم صحبت کردیم تو هم از
این به بعد میمونی تو خونه اگر هم خواستی خون ی دوستات بری ن باید طرفو بشناسم
اهان نیست که شما وقت میکنی بیای دنبال من که دوستامو ببینی؟حالا ول کن مامان خوب بود؟؟؟
هااااااااااااااااااااااان؟ار ه ااااره خوب بود
دروغ میگی تابلو یمشی پس چرا صدات میلرزه اگه راست می گی هاان
بابا گفتم که خوبه مثل همیشه
بگو به جون مناز
به جون میلاد خوبه
بگو بجون مهناز
اه گیر نده خوبه دیگه
بگو به ارواح خاک بابا
دهنت رو ببند میگم خوبه
پس خوب نیست به جون مهناز بهم دروغ بگی من میدونم و تو
خیله خب بابا حالش بده بیمارستان بستریه
احمق چرا به من نگفتی پس
(به سمت اتاق دویدم و کتم رو از رو ی چوب لباسی برداشتم تا بپوشم)
کجا داری میری
میخوام ببینمش همین الان
نمیشهالان من هیج جا نمیبرمت خیله خب خودم میرم
جلوی در ایستاد و دستشو جلوی اون گذاشت
هیج ج ا نمیری
گم شو کنارررررررررررر
ببین من میدونم الان ناراحتی ولی من چی بگم که به خاطر تو از دیروز تا حالا خم به ابرو نیاوردم الان هر
جا هم بری نمیذارن مامان رو ببینی......پس اروم باش
چرا؟
بابا مامان حالش خیلی بد تر از ایناس سی سیو بستريه
دنیا روی سرم خراب شد درسته که حال ندار بود اما بودنش به من حس زندگی و دل گرمی میداد من به
شفا گرفتنش امید وار بودم ولی انگگگگگگگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررررررر.
ادامه دارد...
مهناز زنی 16 ساله فصل14
پنجشنبه از راه رسید روز لعنتی........................
میلاد رفت سر کار
پریناز هم اون روز از مدرسه اومد خونه ی ما
میلاد اون روز ساعت ۹ شب میومد خونه........
ساعت ۲ زنگ در خونه به صدا در اومد پشت در پریناز بود ایفونو برداشتم و گفتم بیا بالا
اومد بالا یه من ارایش کرده بودم قرار بود از ساعت سه و نیم برم تا هشت و نیم
پریناز اومد بالا و اونم ارایش کردم ولباساشو پوشید نمیدونم چجوری از دست داداشاش در رفته بود ولی اومده بود
رفتیم تولد
وقتی میخواستم زنگ درو بزنم تمام وجودم میلرزید میترسیدم....
اما زنگ در رو زدیم و عین دو تا خانم رفتیم بالا ارمین راست گفته بود چند تا از دوستاش بالا بودن و
دوست دختراشون رو هم اورده بودن از در که رفتم تو ارمین بد جور تحویلم گرفت اونقدر که همه دوستاش
صداشون در اومد هر ثانیه مثل سال میگذشت......................
بعد از کیک و میوه و خلاصه رقص و ماچو بوسه ساعت ۸ شد پریناز رفت دو تا دیگه از مهمونا مونده بودن
اومدم برم خونه که ارمین گفت کجا ساعت ۸ و نیم نیست بعدم دو تا دوست دیگش رفتن قلبم داشت از
دهنم در میومد
مدام ازم میپرسید چته دیدی نخوردمت
بسه دیگه من باید برم نه نه نه صبر کن یکی هست که میخواد تو رو ببینه......
از جلوی در برو کنار گم شو برو کنا
و همون موقع زنگ در به صدا در اومد
سکته کردم جلومو گرفته بود دستشو گذاشته بود جلوی دهنم که حرف نزنم که داد نزنم
زنگ در بالا به صدا در اومد دستش رو از جلو ی دهنم برداشت باخودم گفتم که فاتحم خوندس هم دست
اورده برای خودش تو همین فکرا بودم که میلاد اووومد تو و شتلق خوابوند تو گوشم از درد افتادم زمین و
دیگه بلند نشدددددددددددددددددم ولی تو حس و حال بیهوشی خیالم راحت شد که هنوز سالمم حتی
اگه یه کتک مفصل بخورم و بیهوش افتادم روی زمین
قطره های اب صورت داغمو نوازش کردن چشمامو که باز کردم سرم تو دستای میلاد بود و ارمین رو صورتم اب میریخت ساعت ۹ بود
آ=میلاد چشماشو باز کرد
م=اره دارم میبینم بلد شو پاشو خودتو به موش مردگی نزن پاشو لاشتو جمع کن بریم خونه پاشو هوی
با توام گل له نمیکنمااااااااااااااااا هووووووووووووووی
بلند شدم گیج گیج وقتی داشت میرفت بیرون به ارمین گفت
به خاطر زحمتای این چند وقته ازت ممنونم تو مثل برادرمی اووووووووووووون موقع نفهمیدم چی میگه و
فقط خودمو واسه یه کتک حسابی اماده کردم تو را ه هی دستمو میکشید و با صدای بلند میگفت بیا بیا
دیگه حیف من که به خاطر تو درسمو ول کردم کار میکنم فکر میکنی اون قدر احمقم که اگه خودم تا ۹
سر کارم کسی رو نذارم که مراقب تو باشه ارههههههههههه ارههههههههههههههه بدبخت بیچاره
اگه ارمین ادم من نبود چی؟ممیدونی دخلت تا حالا اومده بود بد بخت ارررررررررررررره؟؟؟؟گم شو
برسیم خونه پدرتو درمیارم
و من فقط خوشحال بودم و سکوت کرده بودم
رسیدیم خونه دستمو گرفت و از راه پله ها کشون کشون بردم بالا در خونه رو باز کرد و کنار در وایساد
برو توووو گفتم بررررررررررررو تو
رفتم تو خونه.......................
اومد تو و درو قفل کرد
گم شو تو اتاق من دددددددددد میگم برو تو اتاق من
قدم هام اروم بود
اومد جلوم وایساد......
فکر نمیکردی مچت رو بگیرم نه نه؟جواب بده با خر حرف نمیزنم که لال شدی هههههههههووووووی
ن ن ن ه لال نیستم تنهابودم خب تنهایی بد دردیه
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتق زد تو صورتم دهنم خون اومد
این اولی واسه این بود که بدونی کارت اشتباه بوده
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتق اشکام سرا زیر شده بود
این دومی واسه اینه که بفهمی منو نمیتونی بپیچونی.منو نمیتونی دور بزنی به من نمیتونی دروغ بگی
و سومی دیگه سیلی نبود......لگد بود زد تو شکمم اما نه خیلی محکم افتادم رو زمین اومد بالاسرم که
دومی رو هم بزنه که افتادم به دست و پاش ستشو گرفتم و بوسیدم
تو رو خدا تو رو خدا اشتباه کردم به
خدا میخواستم بهت بگم نزن خواهش کردم تو رو خدا نزن باشه ؟وایساده بود و نگام میکرد انگار التماس
کردن ها مو نمیدید
انگگگگگگگگگگگگگگگگگگار هیچی نمیفهمید هیچی
هیچی........
به حرفام ادامه میدادم وایساده بود و سکوت کرده بود اما انگار بغض گلوشو فشار میداد و من التماسانه ادامه میدادم....
بچگی کردمتو به بزرگی خودت بخش به خدا دیگه دنبال این کارا نمیرم تو رو خدا منو میبخشی جوابمو
بده برام خیلی مهمه مو میبخشی؟گریه میکردم و التماس
بهم گفت=
پاشو وایسا بجنب پاشو وایسا
هق هق کنان بلند شدم وایسادم ب ب ب ب بله
دستشو به علامت تاکید اورد بالا و ادامه داد
فقط همین یه بار ...فقط همین یه بار از پیش کارت گذشتم همین یه بار میخواستم تا صبح عین سگ
بزنمت یه جوری که دیگه جرات نکنی اسم پسر به زبونت بیاری ولی چون التماس کردی و چون قسم
خوردی بخشیدمت به همون خدایی که اون بالاست قسم اگر یک بار دیگهفقط یک بار دیگه خطایی ازت
سر بزنه به ارواح خاک بابا به جون خودت که از همه برام عزیز تری زندت نمیذارم فهمیدی؟؟؟باا تو ام
وقتی ازت سوال میپرسم جواب منو بده فهمیدی یا نه؟
اره داداش به خدا فهمیدم به جون خودت دفعه ی اخرم بود
خوبه حالا برو بخواب
و اون شب بعد از سه شبانه روز بادرد اما با ارامش خوابیدم و هنوز صدای سیلیش تو گوشمه هنوز
ادامه دارد...
مهناز زنی 16 ساله فصل13
روز بدی بود بار ها و بار ها با خودم کلنجار رفته بودم
میخواستم به میلاد بگم اما اما حرفای اون احمق حسابی ترسونده بود منو................................
من خودم به این نتیجه رسیده بودم که باید همه چیو به داداشم بگم حتی اگه بهترین تنبیه رو برام در
نظر میگرفت اما اما حرفای ارمین حرفای ارمین منو حسابی ترسوند تو فکر و خیالام به این فکر میکردم که
هر چی باشه ارمین یه پسره و با میلاد خیلی دوسته پس خوب میدونه که پسرا خصوصا داداش من چه
اخلاق هایی دارند..........وتازه فکر میکردم که میلاد خیلی خیلی به ارمین اعتماد داشته که میخواسته
منو با اون دوست کنه پس نتیجه گرفتم که قرار نیست ارمین دست از پا خطا کنه و با خودم هم فکر کردم
که بهتره چیزی به میلاد نگم
چهارشنبه شد رفتم مدرسه و قضیرو با پریناز در میان گذاشتم .پر پر بهم گفت که باهام میاد بعد ازم
پرسید که کادو چی خریدم و چه قدر پول دارم منم همه ی سوالاتش رو با دقت جواب دادم بعد از مدرسه
با پریناز رفتم بیرون و یه ادکلان ارزون قیمت اما با بوی خیلی خیلی خوب واسه ارمین خریدم پریناز بعد از
خرید اومد خونمون و من از تلفن خونه با ارمین تماس گرفتم و بهش گفتم که روز تولد یه مهمون با خودم
میارم ارمین پشت تلفن گفت٬ کی عزیزم
- یکی از دوستام خیلی دختر با حالیه
-باشه عیبی نداره عزیزم
-ارمین چندتا از دوستات تو مهمونین؟
-چهار ۵ تا با دوست دختراشون.............
-باشه کاری نداری
-نه دارم واسه دیدنت لحظه شماری میکنم
- منم ..............بای بای
-بای
بعد از تلفن همه چیو برا پری گفتم اونم گفت که ممکنه به اسم تولد بکشتت خونه خالی پس باید
چشمو گوشمو نو خوب باز کنیم و من هم قبول کردم و بهش گفتم
-واسه همینه که دارم یه ادم با تجربرو با خودم میبرم
و اونم در جواب فقط یه لبخند بهم تحویل داد اینجوری
یکی دوساعت بعد پر پر رفت وقتی میلاد اومد بهش گفتم امروز وصلم خیلی سر رفت رفتم از ناظممون
اجازه گرفتم رفتم سر کلاس و دوستامو دیدم.......
خوب کاری کردی........نمیگم بهت همیشه برو چون میدونم برات سخته خب حالا تو این درسایی که
خودت خوندی اشکالی نداری که بتونم کمکت کنم؟؟؟؟؟
چرا....رفتم کتاب ریضیمو اوردم و اون برام با حوصله اشکالاتم رو توضیح داد اما کی بود که گوش کنه من همش داشتم به فردا فکر میکردم به پنج شنبه و فقط سرم به علامت این که فهمیدم بیخودی تکون میدادم حرفاش تموم شد پرسید
- فهمیدی؟
- چی چی ؟؟اره اره دستت درد نکنه
- حسم بهم میگه یه چیزی میخوای بهم بگی
-چی نه حست اشتباه میکنه............
خدا کنهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
کااااااااااااااااااااااااااااشکی بهش گفته بودم کاشکییییییییییییییییییی
ادامه دارد
سلام بر شهدای کربلا
امام صادق صلوات الله علیه به صفوان جمال فرمود :به شهدای کربلا این چنین سلام کن:
السلام علیکم با اولیاء الله واحبائه
السلام علیکم یا اصفیاء الله و او دائه
السلام علیکم یا انصار دین الله
السلام علیکم یا انصار رسول الله
السلام علیکم یا انصار امیرالمومنین
السلام علیکم یا انصار فاطمه الزهرا
السلام علیکم یا انصار ابی محمد الحسن بن علی الولی الناصح
السلام علیکم یا انصار ابی عبدالله الحسین
سلام برشما،ای دوستان خدا و ای حبیبان خدا
سلام بر شما،ای برگزیدگان خدا وای دوستان خدا
سلام برشما،ای یاران دین خدا
سلام برشما ،ای یاران رسول خدا
سلام بر شما ،ای یاران امیرالمومنین
سلام برشما،ای یاران فاطمه زهرا سیده زنان جهان
سلام برشما،ای یاران حسن مجتبی ان ولی ناصح
سلام برشما ،ای یاران اباعبدالله الحسین
مهناز زنی 16 ساله فصل12
نگار که هم صبری که من داشتم پوشالی بود و هم غیرت میلاد............
میلاد خیلی خیلی به ارمین اعتماد داشت و درضمن فکر میکرد چون میونه اونو زیر کنترل بگیره و درضمن
چون فکر میکرد یه پسره رنج کشیده هیچ وقت دست به کار خطا نمیزنه ترجیح داد کسی رو که به عنوان
دوسست خواهرش انتخاب میکنه ارمین باشه و لی تو همین حرف زدنا بودیم که یهو یهو متوجه شدم
خیلی وقته تو کما هستم یهو میلاد دستشو جلوی صورتم تکان داد و گفت..
-اوووووووووووووووووو کجایی
-چ چ چ ی چی؟هیچ جا هیج جا همین جام
-نه این جا نبودی خب حالا بالخره چیکار کنم
-چیو چیکار کنی؟
-ای بابا شوت نزن با ارمین حرف بزنم؟
- نه نه نه ن هن ه ن ه نه ن ه نه نه نهن نگی بهشا بیخیال این جریان شو
-چرا اخه؟
-میدونی الان که فکر میکنم میبینم نه خیلی از این کارا خوشم میاد نه امادگیشو دارم
-حقا که خواهر خودمی..باشه هر طور که تو بخوای ولی یادت باشه هر کاری که خواستی بکنی منو در
جریان بذار باشه
-باشه باشه داداشی
خیالم راحت شد یه نفس راحت کشیدم هههههههههههههههههههههههههههههههههههوم اخیش داشتم
خفه میشدم.............
یادم افتاد که وقتی مرخصی های میلاد تموم شد و رفت سر کار باید برم و با ارمین حالا به هر دلیلی بهم بزنم
شک داشتم ........
شک داشتم.................
نمیدونستم که ارمین منو میشناسه یا نه اخه ما خیلی بهم شبیه بودیم صورت منو میلاد با این که از دو
جنس مخالف بودیم شبیه هم بود و اون موقع ها به هر دومون میگفتن خوشگل............
بالاخره میلاد رفت سر کار و من قرار بعدی رو با ارمین گذاشتم
اول که منو دید کلی دعوام کرد و گفت خیلی ادم ضعیفی هستی منم بد بختی کشیدم و از این حرفا که
اصلا دوست ندارم نصیحتاشو تعریف کنم...........
کم کم کپنم داشت پر میشد بسه دیگه کی بتو گفته حق داری منو نصیحت کنی اصلا دیگه نمیخوام ببینمت
-چی تو لسوزی نمیفهمی چیهدلت از جای دیگه پره سر من خالی میکنی اره؟؟؟؟؟شایدم ادم بهتر پیدا کردی هاااااااان؟
-به تو ربطی نداره دیگه نمیخوام ببینمت
-یه دلیل منطقی برام بیار پس لااقل
-دلیل چی بگم من خوشم نمیاد همه ی دلیلامو بگم
- این یه بار همین یه بار
(من به اون نگفته بودم اسم داداشم چیه و چند سالشه یکم برای اوردن دلیل فکر کردم و گفتم)
-مشکل داداشمه اون بدش میاد کتکم میزنه
-خیلی دروغ گویی خیلی میلاد اصلا دست بزن نداره
-پس درست حدس زدم از اون اول منو میشناختی اره؟
-فکر کردی فقط خودت بازیگر ماهری هستی؟از این حرفا بگذریم من تورو دوست دارم و از دستت نمیدم
مطمئنم میلاد هم نمیدونه که تو با من دوستی که بخواد دست روت بلند کنه درسته؟
-نه چرا میدونه خوبم میدونه
-خیله خب اگه میدونه من امشب باهاش حرف میزنم
قلبم ریخت
-نه نه نه نه یه دقیقه وایسا نه نه به خدا نمیدونه تو رو خدا بهش نگو نگیا باشه بذار با یه خاطره ی خوش
از هم جداشیم باشه؟
-جداشیم واسه چی جداشیم برای چی جداشیم من امروز با میلاد حرف میزنم
-نه باشه باهات بهم نمیزنم مگه نمیگی منو دوست داری پس بهش نگو
-اگه از پیشم نری من که کرم ندارم عزیز دلم من اصلا ادم کرمویی نیستم باشه بهش نمیگم
اونروز به هر بدبختی بود تموم شد و من با خودم مدام در این فکر بودم که همه چیو به میلاد بگم که
خدایی نکرده نخواد ازم باج بگیره
عزمم رو جذب کردم که به میلاد بگم اون خسته و کوفته اومد خونه و خودشو رو ندلی پرت کرد و ازم با یه
صدای خسته ی مهربون یه لیوان چای خواست
-بفرمایید
-مرسی بشین ببینم امروز درس خوندی یا نه
-چی؟اره خوندم
-باشه امشب حال ندارم فردا ازت میپرسم
-هر چی ت و بگی
-خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-خب چی داداشی
-چشمات میگه یه چیزی میخوای بگی
-کی من ؟نه نه بابا
-چرا
-نه نه به خدا
-واااااااااااااااااای مهناز امروز فهمیدمیکی از خواهرا ی یکی از دوستا بهش تجاوز شده بود البته کرم از خوود
دختره بوده ها ولی این دوست من اینقدر خواهرشو زده بود که روانه ی بیمارستان شده بود مامان
باباشم فهمیده بودن من خیلی نگرانتوام تو که تنهایی از خونه بیرون نمیری
-چ چ چ چ ی نه بابا برادرش خیلی زده بودش؟
-میخواستی چیکار کنه اگر دختره با یه پسر دوست میشد دوست من حالشو جا اورده بود دیگه چه برسه
به این که..........بابا این چه سوالاییه
اگر میخواستم حرفمو بزنم هم دیگه نمیتونستم ته گلوم غم نشسته بود بچه بودم محبتشو گدایی
میکردم نمیخواستم دستش روم بلند شه نمیخواستم بد اخلاق بشه بیخیال شدم ولی کاااااااااااااااااش
بهش گفته بودم ای کاش.........................
نزدیک اسفند ماه بود که یه روز ارمین گفت ۳ روزه دیگه تولدمه
-اااااااااااااااااااااا تولدت از همین حالا مبارک
-نه خیر جنابالی خونه ما دعوتین.................................
-احمقیااااااااااااااااااا بد جورم احمقی خدا رو شکر اون قدر بچه نیستم که پاشم بیام تولد..........بچه پررو
-چته درست حرف بزن تو هنوز یه ذره هم به من اعتماد نداری بی معرفت
-نه ندارم
-تو اخر هفته میلاد رو میپیچونی میای تولد
-نه اصلا همین امشب همه چیو بهش میگم از شر تو هم راحت میشم
-مگه میتونی...............اگه میخواستی بگی قبلا گفته بودی.تازه من میلاد رو میشناسم بفهمه سرت بریدس عزیزم
-اصلا هم این طوری نیست
-خودتم میدونی که این طوریه بفهمه سرت رفته پس پنجشنبه میبینمت بهم اعتماد کن عزیز دلم
اینو گفت و رفت.........................و دل من هم از جا کنده شد
ادامه دارد
مهناز زنی 16 ساله فصل11
همه چی مثل یه مرگ کوتاه گذشت.......................................
دست خونی و به خون الوده شده.................................
اشک های مصیبت بار............................و غم ناک
صداهای بی صدا...................عشق های بی وفا...................
و بد ترین صحنه ی زندگیم دوباره تکرار شد
دوباره دست های سرد میلاد که دستامو به گرمی میفشرد
اشکهای داغش
چشمان غم بارش
و دوباره همون صدای لرزان که خبر مرگ پدرمو بهم داده بود......................
همون لحنی که دیوانه شدن مادرم رو برام به ارمغان اورده بووووووووووووووود
چشما همون چشا بودغم همون غم بود ولی طرز نگاه نه نه طرز نگاهش فرق میکرد زمین تا اسمونبا اون نگاه فرق داشت زبونش میگفت عزیزم چشاش میگفت حالم ازت بهم میخوره ادم ضعیف بد بخت بی چاره بی فکر فحش های عالم تو اون نگاه مثلا داغش خلاصه میشد...
صدام میلرزید
-من کجام
-این چه کاری بود که کردی؟
-من کجام
-کاش سر قبر من بودی عزیزم ولی نیستی بیمارستان....
-چم شدددددددددددددددده
-ههوووووووووووووووم فکر کنم از زندگی خسته شده بودی
دستم تو یه دستشبود و با دست دیگش موهامو ناز میکرد
-گم شو بیروووووووووووون
-نه نمیرم کجا برم
چرا برم
برم
که چی بشه
که دوباره بدبختم کنی
که دوباره تنها ترم کنی
که استخوان های خورد شدمو خورد تر کنی
که اشکامو داغ تر کنی
برم که دوباره غم صدامو بشکنه
برم که دوباره اتیش بگیرم که دوباره پیر شم ؟پیر تر از اینی که شدم اررررررررررررره؟ارررررررررررررره؟
نه نمیرم
-ور نزن گم شو بررررررررررررررررو بیرون برو یبرون برو برو داد میزنما
-داد بزن هر چه قدر که میخوای فحش بده تا اون جایی که میتونی نمیرم به مولا نمیرم
-ده گم شوو پرستار پرستار
پرستار اومد تو
چه خبره بیمارستانو گذاشتی رو سرت
-این نکبتو بنداز بیرون
نمیشه یکی باید مداوم پیش شما بمونه
اه ااااااااااااااااااااااااااااااااااااه
مسکن میخوام درد دارم.............................
تازه تزریق کردم
پس بازم بده درد دارم
نمیشه
برو بمیر بابا
-میلاد تو با یه بار حرف نمی فهمی نه؟؟؟؟؟؟برو بیرون
اون ساکت بود و من ور میزدم چند روزی تو اون بیمارستان موندم و بالاخره اومدم خونه دکتر پیشنهاد داده بود به روانشناس مراجعه کنم اما نرفتم و نه گذاشتم میلاد اسمی ازش به زبون بیاره
بیخیال خوندن درس تو مدرسه شدم
قرار شد اون سل را خانه درس بخانم و اخر ترم امتحان بدهم.
میلاد ۴ روز مرخصی بود منو میبرد میگردوند عین بابا کاراش عین پدرم بود باهام خیلی حرف زد مثل یک روانشناس....
میدونم سخت بوده اما من چی بگم اگه برا تو سخت بوده واسه منم بوده و خلاصه از این حرفا
میلاد یه سوال بیربط
چیه داداشی بپرس
تو دوست دختر نداری؟
چی میگی بابا حالت بده من همش سرکارم
پس بدت نمیاد یکی داشته باشی
تا حالا بهش فکر نکردم و نمیخام هم که فکر کنم
چرا؟؟؟؟
نه وقتشو دارم نه حوصلشو وووووووووووول کن واسه چی پرسیدی
خیلی رک گفتم......
من خیلی به داشتن یه دوست پسر فکر میکنم......
چی دستت درد نکنه مخالفت نمیکنم اما با یه اشنا
واقعا مخالف نیستی
با اشنا باشه نه همه به یه غیر هم جنس نیاز دارن
خب حااااااااااااااااااااااااااااااالا
حالا چی؟
دوستی داری که؟؟؟؟
عجب بچه پررویی هستی تو دیگه
اااااااااااااااااااااا میلاد
اااااااااااااا و کوفت(با لبخند)بچه پر رو
ساکت شدم
یکی از دوستای صمیم هست پسر خیلی خوبیه اسمش ارمینه
بق سه فاز از کلم پرید
چ چ چ چه اسم قشنگی
اره اسم قشنگیه بابا مامان نداره مادرش مرده و باباشم ول کرده
دیگه جاییرو ندیدم............................
ادامه دارد...
مهناز زنی 16 ساله فصل10
ارمین رفت و من تو پارک موندم
میودنید میخواستم فکر کنم
به هر چی که برام اتفاق افتاده
به کارایی که کرده بود م و به منجلابی که توش فرو رفتم
به بدبختیای خودم
به بد بختیای امین
به کارای میلاد
به دوستام
به خدا به این که اصلا وجود داره یا نه
و به خیلی چیزای دیگه چیزایی که از فکر کردن بهش رسیدم به یک کلمه
خودکشی
اولا از اوردن اسم تیغ هم میترسیدم اما کم کم که تنهاییام بیشتر شد بهش فکر کردم یه روز به پریناز گفتم
-تو چرا رو دستت این همه خط و خطوط کشیدی؟
-بیخیل بچهه این فضولی ها به تو نیومده
-خواهش کردم بگو شاید سبک شی
-باشه به شرطی که پیش هیچکس چیزی نگی بد بختی های منو نزدیک ترین دوستام هم نمیدونن
-قول مردونه
-بد بخت قول مردونه ینی باد هوا ولی برات میگم
منننننننننننننننننننننن پریناز احمدی دختر ج.....ده مدرسه از کمبود توجه به این روز افتادم بی مهری ننم
که تو ۵ سالگی ولم کرد و رفت بد اخلاقی بابام و ضرب دست برادر کوچیکم منو به این روز انداخت عین
سگ منو میزنه فقط داداش بزرگم گاهی نجاتم میده ۵ بار خود کشی کردم که یه ذره یییییییه ذره بهم توجه کنن
ولی
ولیییییییییییییی هر بار که از بیمارستان اومدم خونه به جای دلجویی به جای این که بپرسن چه مرگته
بدبخت که به این روز افتادی کتکم زدن محرومم کردن انداختنم گوشه اتاق گفتن یه بار دیگه از این گها
بخوری ...........................بسه دیوونم کردی خوشحال میشی ببینی ادم بدبختی هستم اره؟
اشک از چشمای من سرازیر شده بود و بغض گلوی اونو فشار میداد
حرفی نزدم از اون به بعد بود که به خودکشی فکر کردم و در روز ۲۰ بهمن ترتیب دستمو برا ی اولین بار دادم.
میترسیدم اما از دنیا بیشتر از خود کشی وحشت داشتم یه نامم نوشتم که میلاد دوست دارم برو درس بخون و از این حرفا ولی به خواست خدا میلاد اون روز به جای ساعت ۹ ساعت ۵ اومد خونه ۵ دقیقه بعد از کار من .........................................................................
ادامه دارد...


